ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
عدم آفتاب می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان
۳۱تیر

علی از صدایش هم آرامش می بارد. از آسمان نیامده است. آرامشش را می گویم. سر آرامشش چه تلاش ها که نکرده است. و چه زندگی آرامی دارند ماشاءالله. این روز ها در انتظار عمارشان هستند. عمار کوچولویی که به قول باباش دارد ادا در می آورد. سر روز آمدنش شل کن سفت کن در می آورد. علی راهش را پیدا کرده است. چارچوبش تعیین است. اعتماد کرده است. قدوم عمارش پر خیر و عاقبتش خیر تر... ان شا الله

باشد که اَینَ عمّار را عمار جواب دهد انا هناک! انا عمار بن علی الذی تشاهدون فی التصویر التالی :) 

علی

محمد رنجبر دیلمقانی
۲۴تیر

خالد حسینی افغانی امریکایی نشین است. اما این کتاب بیشتر از اینکه بوی سلول های توی کله یک افغانی را بدهد بوی امریکایی دارد. البته امریکایی که روی کاغذها نوشته می شود. حتی دید «همه انسانند»ی که دارد بیشتر از دید یک امریکایی هست تا یک مسلمان افغانی. بدترین چیزی که در مورد این کتاب می توانم بگویم این است که خالد حسینی در مورد شخصیت های داستانش بسیار جبارانه عمل می کند. آن هم در همه جنبه!(بدی اش همین همه است) به آنها آزادی عمل نمی دهد. تصمیم می گیرد آنها را بکشد، مبتلایشان می کند به سرطان... در عرض دو خط. می کشد. تصمیم میگیرد خوبشان کند وادارشان می کند به نماز. تصمیم می گیرد امیر را به کابل بازگرداند برای نجات سهراب؛ وقتی می بیند امیر اهل این کار ها نیست پدرش را وادار به دزدی می کند. سهراب را - در حالی که اهل این کار ها نیست - به زور مرتکب خودکشی می کند 

یا اصلا کیف داستان به این است که داستان نویس هم از آینده شخصیت هایش خبر نداشته باشد.

+توی نرم افزار ها و اپ های موبایلی وقتی قسمت نقل قول های کتاب ها را مرور می کردم جملات بسیاری از این کتاب به چشمم میخوردند. این بود که یک باید بخوانمی توی ذهنم درست شده بود برای خواندنش. در نمایشگاه کتاب 96 شاید برای اولین بار (یادم نیست) بهش برخوردم.انتشارات نوید ظهور که یکم بوی بازاری بودن میده. اما فارغ از انتشارات، صحافی کتاب خوب و ترجمه‌ش انصافا قشنگ بود. بوی ترجمه نمی داد.

محمد رنجبر دیلمقانی
۱۵تیر

حکم زمینی را دارم که جاذبه اش را زیر سوال برده باشند. کلی چیز سقوط می کنند و دلیلشان بعد از میلیونها سال رفته زیر سوال.


فروغ هم لابد مست کرده بود که چرت می گفت. صدا هم نمی ماند. عوض می شود.


من استغفار کردم از نگاه تو، نمی دانم
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

                                              شاعر حمیدرضا برقعی


محمد رنجبر دیلمقانی
۱۵تیر

کاربرد استفعال


استغفار


شاید استغفار فارغ از دلالتش بر «طلب» به این دلیل از باب استفعال انتخاب شده است که معنی اش بیشتر توبه جویی است تا مغفرت جویی. می گویی «استغفرالله ربی و اتوب الیه» یعنی وسط گناهم، دل پر از شوق گناه دارم. دل بازگشت ندارم. عشقم می کشد وسطش بمانم. خدایا بازگشتن با من تو این عشق را بکش اول. شاید این است که اول استفعال میکنی و بعد فعل. وسط گناه، درست زمانی که دل برگشت نداری استغفار می خواهی. درست زمانی که معصیت را خنده می آید ز استغفارت. شوق را می کشد.


خدایا شوق را که کشتی. «اتوبُ»اش با من.


محمد رنجبر دیلمقانی
۱۵تیر

سطور آغازین داستان آذری "من تو و تلفن" نوشته آنار رضایف، ترجمه فارسی: خودم و ترجمه انگلیسی: وفا تلاشلی


 دیروز تلفنت مُرد. این فقط آدم ها نیستند که می‌میرند... شماره‌تلفن ها هم مردن را خوب می‌دانند.
در طول عمرت اعداد و ارقام زیادی را فراموش خواهی کرد: شماره گذرنامه‌ات، دریافتی ات در آخرین شغلی که داشتی، شماره پلاک اتومبیل دوستت، فاصله ای که از کره ماه داری، جمعیت شهری که در آن زندگی می کنی و ... . همه را به فراموشی خواهی سپرد. به جز این پنج رقم. این پنج رقم، آن هم تنها و تنها با آن ترتیب به خصوص برایت در حکم یک هدیه عزیز بود. آن پنج رقم، صدای او و عِطر بنفشه‌ای که از پشت تلفن مستت می‌کرد.
گاهی گوشی سیاه رنگ تلفن را چنان بر‌می‌داشتم که در پیانو را بر می‌دارم و گاهی نیز آن را چنان سرجایش می‌گذاشتم که درِ تابوت را بگذارند.
آن شماره دیگر وجود ندارد. وجود که دارد، اما نه برای من. برای من، آن شماره در حکم منطقه ممنوعه هست.
توی دایره اعداد روی صفحه تلفن، زیر انگشتم، این پنج رقم یک مسافت غیرقابل طی هستند، کیلومترها مایل‌ها ... یا حتی بیشتر. من، می توانم چهار پنجم این مسافت را پشت سر بگذارم، می‌توانم چهار رقم از آن شماره تلفن را شماره‌گیری کنم؛ اما، رقم آخر را... رقم پنجم را... هرگز. شماره‌تلفن تو برای من، برای همیشه درِ بسته است و خواهد ماند... دری که کلیدش سالهاست توی دل آن شب گم شد.
ندیدنت را می‌توانستم تاب بیاورم. می‌توانستم بهت زنگ بزنم، صدایت را بشنوم و بگویم: «عزیزم، دستانت چرا اینقدر سردند؟»
ندیدنت را می‌توانستم تاب بیاورم چرا که می‌توانستم از این فاصله احساست کنم. درست مثل ساکنان آبادی های ساحل ها، آن سان که دریا را ندیده حس می‌کنند.
و حالا آن دریا غیب شد. نیست شد.


Your telephone died yesterday.

Not only do people die...telephone numbers die, too.

During your lifetime, you will forget so many numbers: your passport number, the amount of salary at your last job, the license plate number of your friend's car, the distance between the earth and the moon, the population of your city, as well as many other numbers - you will forget all of them except for those five numbers. Those five numbers in that particular sequence were the dearest gift for you. Those five numbers, her voice and the smell of violets coming from the receiver.

Sometimes I have picked up the phone so delicately and gently as if I were raising the lid of a grand piano. Sometimes I have hung up as if I were lowering the lid of a coffin.

Now that number is gone. Well, it exists, but it's gone for me. That number is a restricted area for me. Those five numbers that are so easy to dial, they're forbidden now. They're like restricted territory that I can't cross - kilometers, meters, miles. I can pass four-fifths of that territory. I can dial four numbers, but I can't dial the fifth one - the last number. Your number is like a locked door to which I have lost the key.

I could do without seeing you. I could call you up, hear your voice and say to you: "Why is your hand so cold, dear one?"

I could do without seeing you because I could feel you even from a distance, just the way people who live near the sea can feel its presence even without looking at it. Now the sea has disappeared for me. It's gone.
The story repeats itself hundreds of times: you, me and him, of course. And, yes, the telephone.


Dünən sənin telefonun öldü. Ölən yalnız adamlar olmur ki... Telefon nömrələri də ölür. Ömrün boyu çox rəqəmləri unudacaqsan: paoportunun nömrəsini, axırıcı işində aldığın maaşını, dostunun avtomobilinin nömrəsini, aya qədər olan məsafəni, yaşadığın şəhərin əhalisinin sayını. Başqa rəqəmləri. Hamısını unudacaqsan.

Bircə bu beş rəqəmdən savayı. Bu beş rəqəm, özü də məhz bu ardıcıllıqda səninçün ən əziz hədiyyə idi. Beş rəqəm, onun səsi və telefon dəstəyindən gələn bənövşə ətri.

Bəzən mən qara telefonun dəstəyini elə qaldırırdım, elə bil royalın qapağını qaldırıram. Bəzən bu qara dəstəyi elə qoyurdum, elə bil tabutun qapağını örtürəm.

İndi bu nömrə yoxdur. Yəni ki, var, amma mənimçün yoxdur. Mənimçün bu nömrə indi yasaq ərazidir. Barmağımın altında telefon dairəsində yerləşən bu beş rəqəm indi mənim üçün keçilməz bir məsafədir - kilometrdir, millər, parseqlər. Mən bu məsafənin beşdə dördünü keçə bilərəm - dörd rəqəmi yığa bilərəm, amma heç vədə son rəqəmi - beşincini yığmayacağam. Sənin nömrən bağlı qapıdır - açarını itirmişəm.

Səni görməyə də bilərdim. Zəng edirdim, səsini eşidir və deyirdim: əzizim, əlin niyə belə soyuqdur?

 Səni görməyə də bilərdim, amma məsafədən belə duyurdum. Sahil kəndlərinin sakinləri dənizi görməyəndə belə onu duyduqları kimi. İndi isə dəniz qeyb oldu. Yoxa çıxdı.Min dəfə təkrar olunan əhvalat mən, sən, bir də o, əlbəttə. Amma bir də telefon.


اگر سیستمتان نسخه آذری را درست نشان نمی دهد فرمت تصویر را امتحان کنید

محمد رنجبر دیلمقانی