ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

درباره بلاگ
ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۲

کجایند آن روز های خوب لعنتی...

حالت که خوب باشد، یوزر پسورد بلاگ را که زدی سر راست میروی سراغ ارسال مطلب جدید و مینویسی... اما حال بد اینجوری نیست. حال بد ایجاب می کند روزی ده بار لاگین شوی و بروی سراغ کامنت ها...

انتظار سخت است... اما انتظار چیزی را کشیدن که وجود خارجی ندارد بد است! هم سخت است و هم بد! آدم را پیر میکند.

محمد رنجبر دیلمقانی
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۳

افول کند.

آفتاب می تابد...

حتی اگر زمین هر روز روگرداند...

نه او احمق است...

نه این بی وفا...

این دو مطابق طبیعتشان رفتار می کنند...

دل آفتاب قرص است...

چون می بیند که زمین بی اختیار به دورش می گردد...

با همه رو گردانی هایش...

کسوف موقتی است...

تا زمین آفتاب را احساس کند.

ولی،

وای بروزی که آفتاب...

مثل همه ستاره های دیگر... به سرش بزند و...

بر حسب طبیعتش...

افول کند؛

آنگاه،

زمین می ماند و یک قرص سرد و خاموش.

و تلنباری از دوستت دارم های دریغ شده...

محمد رنجبر دیلمقانی
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۳

عمار آمد

عمار کوچولو آمد. :) خرکیف شدیم!

اینم عکس پاهاشه :) باباش فرستاده گفته فعلا با اینا مشغول باشم

عمار

محمد رنجبر دیلمقانی
۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۵

برای علی، همسرش و عمارشان

علی از صدایش هم آرامش می بارد. از آسمان نیامده است. آرامشش را می گویم. سر آرامشش چه تلاش ها که نکرده است. و چه زندگی آرامی دارند ماشاءالله. این روز ها در انتظار عمارشان هستند. عمار کوچولویی که به قول باباش دارد ادا در می آورد. سر روز آمدنش شل کن سفت کن در می آورد. علی راهش را پیدا کرده است. چارچوبش تعیین است. اعتماد کرده است. قدوم عمارش پر خیر و عاقبتش خیر تر... ان شا الله

باشد که اَینَ عمّار را عمار جواب دهد انا هناک! انا عمار بن علی الذی تشاهدون فی التصویر التالی :) 

علی

محمد رنجبر دیلمقانی
۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۷

بادبادک باز

خالد حسینی افغانی امریکایی نشین است. اما این کتاب بیشتر از اینکه بوی سلول های توی کله یک افغانی را بدهد بوی امریکایی دارد. البته امریکایی که روی کاغذها نوشته می شود. حتی دید «همه انسانند»ی که دارد بیشتر از دید یک امریکایی هست تا یک مسلمان افغانی. بدترین چیزی که در مورد این کتاب می توانم بگویم این است که خالد حسینی در مورد شخصیت های داستانش بسیار جبارانه عمل می کند. آن هم در همه جنبه!(بدی اش همین همه است) به آنها آزادی عمل نمی دهد. تصمیم می گیرد آنها را بکشد، مبتلایشان می کند به سرطان... در عرض دو خط. می کشد. تصمیم میگیرد خوبشان کند وادارشان می کند به نماز. تصمیم می گیرد امیر را به کابل بازگرداند برای نجات سهراب؛ وقتی می بیند امیر اهل این کار ها نیست پدرش را وادار به دزدی می کند. سهراب را - در حالی که اهل این کار ها نیست - به زور مرتکب خودکشی می کند 

یا اصلا کیف داستان به این است که داستان نویس هم از آینده شخصیت هایش خبر نداشته باشد.

+توی نرم افزار ها و اپ های موبایلی وقتی قسمت نقل قول های کتاب ها را مرور می کردم جملات بسیاری از این کتاب به چشمم میخوردند. این بود که یک باید بخوانمی توی ذهنم درست شده بود برای خواندنش. در نمایشگاه کتاب 96 شاید برای اولین بار (یادم نیست) بهش برخوردم.انتشارات نوید ظهور که یکم بوی بازاری بودن میده. اما فارغ از انتشارات، صحافی کتاب خوب و ترجمه‌ش انصافا قشنگ بود. بوی ترجمه نمی داد.

محمد رنجبر دیلمقانی