اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

درباره بلاگ
اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

پرده اول

با خبر می‌شویم که به بهانه وجود واژه سانترفیوژ در پایان نامه یکی از دانشجویان دانشگاه علم و صنعت بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی سرزده از این دانشگاه بازرسی و نمونه برداری کرده اند. سرزده!

پرده دوم

می‌نشینیم و ساعت ها فکر می‌کنیم این اتفاق ذیل چه قراردادی می‌تواند رخ دهد. چه چیزی جز برجام می‌تواند به ذهنمان برسد؟ برجام را زیر و رو می‌کنیم. با کلیدواژه های  Scientific centreو University می‌گردیم. تنها در بند 43 ضمیمه 1 از واژه «دانشگاه» سخن به میان آمده است که آن هم ربطی به بازرسی ندارد.

پرده سوم

از وقتی 1+5 شده 1+4 وقتی بندهایی را که در مورد آمریکا باشد را از برجام خط می‌زنیم فقط بندهای تعهدات ایران می‌ماند. ظاهراً خروج آمریکا از برجام ضربِ یک صفر در هر آنچه قرار بود بگیریم بوده. اگر این بازرسی طبق برجام (اعم از روح و جان و جسم و...آن ) بوده باشد، الان که با خروج امریکا و بلاتکلیفی (گیریم موقت) برجام اروپایی، چه عقلی است که حکم کند در این هاگیر واگیر بازرس سرزده ببریم دانشگاه. اگر هم جزء متن برجام نیست بدتر.

پرده چهارم

بو برده‌ایم دانشگاه شهید بهشتی آماج بعدی است. قبل از حضورتان بگویید میوه بخریم، خدای ناکرده بد نباشد بازرس بین المللی کام شیرین نکرده از دانشگاهمان برود. لازم باشد دانشمندان دانشگاهمان را هم به صف کنیم شناسایی کنند، یک وقت اشتباه مردم عادی را ترور نکنند.

پرده آخر

هر چه می گردیم نه از متن برجام است نه از سبک زندگی اسلامی که به این ذلت افتاده ایم. از برجام تنها چیزی که می‌تواند حکم به چنین کاری کند نفس اماره‌ی برجام است! و از سبک زندگی هر چه می‌گردیم در قرآن و سنت چنین افسار به دست دشمن دادنی نمی‌یابیم. نکند برادرانمان از انجیل لوقا تبعیت می کنند که می‌گوید: اگر کسی بر یک گونۀ تو سیلی زند، گونۀ دیگر را نیز به جانب او بگردان. اگر کسی ردایت را از تو بستاند، پیراهنت را نیز از او دریغ مکن.[1]



[1] لوقا 6:29

محمد رنجبر دیلمقانی
۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۴

هیچ و خیلی

گاهی سر هیچ و پوچ بغض خفه ات می کند، هیچ و پوچ نیست، به زور می‌خواهی حواست را پرت کنی، وگرنه خوب می‌دانی مرگت چیست.

محمد رنجبر دیلمقانی
۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۸

رُک و پوست‌کنده

از 9 و 10 دی 1396 که کشور و از جمله تهران ملتهبِ شعار های حق و ناحقی بود که هر کدام در صدد هدفی بودند، 6-7 ماهی می‌گذرد. شاید یادتان باشد که در همین وبلاگ شرح باتون های در شُرُف خوردنم، گلوهای پاره شده ام را نوشتم. افتخار می‌کنم که حداقل به اندازه یکی دو روز هم شده، در حاشیه نبوده ام. اما...

یادم نرفته که جامعه ملتهب آن روزها، هرچند که التهاب آن حاصل امتداد منافق باشد، اما بر بستری اتفاق افتاده بود که واقعی بوده. ساده تر بگویم، همه مرگ بر دیکتاتور هایی که سر داده می شدند نه از گرانی بودند نه از دغدغه. از نفاق بودند و بی شعوری. اما یادم نرفته که شعارهای روز اول از گرانی بودند و از دغدغه. این را هم می دانم که شعار های بی شعوری همینطور اتفاقی نبوده اند. این را هم میدانم که همان شعار های از سر دغدغه هم طبق پازل بوده اند. اما... این را هم خوب می دانم دشمن هر چه نقشه بکشد، آن را بر بستری پایه ریزی می کند که «وجود دارد.»

جامعه ی آبستن، هرچند التهابش دشمنانه باشد، نطفه اش واقعیِ واقعی است. می شنویم که دوباره خیابان های تهران ملتهب شده اند. اگر پای رهبری را وسط بکشند، شده این دفعه زیر سردر چادر میزنیم و کتک میخوریم و نمی گذاریم به رهبری اهانت شود. اما قبول کنیم که مسئله امروز کشور، مسئله 88 نیست که هر که توی خیابان باشد خیالمان راحت باشد که بحثش ایدئولوژی غلط و ناقصی باشد که نتواند باخت کاندیدایش را بربتابد و بچگانه خیابان بریزد و خیال خام انقلاب در سر داشته باشد.

96 و 97، هر چند که بوسیله 88ـی ها اداره شود، روی دغدغه مردم عادی سوار است. این را خوب میدانیم که این مسائل اگر باب طبع رئیس جمهور محترم نباشند هم، دغدغه او نیستند.

مجلس مقصر تر است. قانون اساسی پر است از قانون هایی که فکر این روزها را کرده اند و الان دارند خاک می خورند. تا کی باید مردم چوب مصلحت اندیشی (و چه واژه خوشبینانه ای) قانون گزاران (گریزان) مجلس را بخورند و امثال من مقابل عده ای بایستند که تعدادی شان منافق اند و تعدادی واقعا «مردم». تا کِی باید استفاده از چنین قانون هایی را باید به اسم «توی زمین دشمن بازی کردن» تخطئه کرد.

یک نگاهی به مفاد عدم کفایت بنی صدر بیندازید و بی بخاری نمایندگان فعلی مجلس را به تماشا بنشینید.

محمد رنجبر دیلمقانی
۰۵ تیر ۹۷ ، ۰۴:۱۶

آشوبتگی!

پیرو پست پیشین...

پس از 4 ترمی که مثل برق و باد از تحصیلم گذشت، دارم به این فکر میکنم که بزرگ نشدگی های بیشتر شدنی ام را کجا می توانم متوقف کنم.

اصلا یک قدم عقب تر. منظورم از این عبارت چیست؟

منظورم شاید همین بغضِ نصف شبی است که از رخت خواب گرم و نرمم بلندم کرده و نشانده جلوی لپتاپ تا بنویسم تا کمی از از این آشوب و آشفتگی ام کاسته شود.

حافظه داخلی و خارجی و جانبی ام پر شده. خودم! نه لپتاپ. از سخنرانی و کتاب و وعظ و نصیحت هایی که بیشتر داده هستند تا اطلاعات. پر کرده ام، به جای لالایی، تا بیخ هندزفری کرده ام توی گوشم و با سخنرانی و کلاس اخلاق خوابم برده. بیشتر شده ام... هر روز هم دارم به این بیشتر شدگی می افزایم. اما... توی همان بخشی که لابد بهش می گویند « برو تا اینجاشو پیش برو بیا بقیه شو بگم» مانده ام.

همین نصف شب را بلند شده ام تا رگِ این روند را همینجا بزنم.

4-5 ماهی است به یکی از بزرگترین آرزهای عمرم مفت و مسلم رسیده ام و قدرش را نمی دانم. خدا دارد به طرز وحشتناکی هر چه که توی قسمت آرزوهای ناخوداگاهم دستبندی کرده ام یا حتی توی ناخوداگاهم با خودم شوخی کرده ام که این هم بشود چه شود، را از سر و کولم سرازیر می کند. اما دارم روز به روز عقب و عقبتر می روم.

برای نهایی کردن آرزویی که می گویم 4-5 ماه است بهش رسیده ام دارد همه چیز را می چیند. اما... ترس. 

وقتی به مادرم میگویم پس از تمام شدن همین دوره کارشناسی اگر دیدی ول کردم برگشتم یک گوشه ای برای خودم یک مغازه زدم و دنیای بیوتکنولوژی و علم و یادگرفتن را نه از این جهت که دوست ندارم، که از این که نمی تواند عطشم را فروکاهد، بیخیال شوم باور نمی کند. زِرِ مفت میزنم. چنان با ولع، چهار دستی چسبیده ام به رنگارنگ های دنیا و اسمشان را گذاشته ام علم که با توپ هم نمی توانند جابجایم کنند.

از 2 شنبه هفته پیش تا امروز (امروز عرفی با بیدار شدن شروع می شود و با خوابیدن تمام می شود، بدم می آید قبل از 12 بامداد را دیروز بخوانم!) که آمدم سلماس، خانه خودمان، شاید سر جمع به ازای 6 روز 6 وعده غذا نخورده ام. دلیلش هیچ چیز خاص عرفانی ای نیست که بخواهم با ناهار و شام خوردن هم کلاس بگذارم! پس چرا اینجا می نویسمش؟ از دوشنبه هفته پیش تا همین دیروز، خوابگاه بوی رفتن میداده، کسی اتاق را جمع نمیکرده، غذای درست حسابی نخورده و حتی خواب چندانی هم نداشته. هر 4 نفر توی اتاق. از شعور کممان است که هر روزمان را اینطوری نیستیم. کارهایمان بوی رفتن و لنگر نینداختن نمی دهند.

فکر اینکه تابستان امسال هم مثل پارسال برنامه هایم را پشت گوش بیندازم، نصف شبی افتاده توی جانم، دارد خونِ جانم را می مکد!! والا!

راستی. چند روزی است می خواهم یک چیزی را هم اینجا بنویسم یادم می رود. توی یکی از پست های قبلی به یکی از مسئولان دانشکده مان کلی فحش داده بودم که دارد کارمان را گره روی گره می بندد. یکهویی مشکلمان حل شد. تا اسفند سال بعد ان شا الله که بتوانیم خارج از غضب کار کنیم.

محمد رنجبر دیلمقانی