اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

چند سالی است که حتی نیمروها هم عطر خود را از دست داده اند.

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۷:۴۳
محمد رنجبر دیلمقانی

Related image

بگذارید از یک چیزی غیر از آنچه در تصویر می بینید شروع کنم... سال ها پیش... شاید تا حدود همین 7-8 سال پیش وسط شهرمان سلماس دور میدانی بزرگ به اسم میدان شهید ابراهیم داهیم (که معدود کسی اصلا اسمش را میداند و آن را با اسم هایی مانند #زرگر_بازار یا #گیرده_بازار می شناسند) دستفروش هایی نان شبشان را کاسبی می کردند... البته فروختنی هایشان را زمین نمی چیدند، با سازه های موقتی مثل ورق گالوانیزه و.... برای خودشان اتاقک های کوچکی در حد 1.5 متر عرض درست کرده بودند  و حالتی غرفه غرفه به بازار یا همان میدان داده بودند. از ظرف بلور گرفته تا لباس و جوراب و اسباب بازی و کلی چیز رنگ و وارنگ. ما هم که بچه بودیم و به اقتضای سنمان عاشق جاهایی بودیم که چیزهای متنوع و رنگارنگ پهن کنند جلویت و بدون نیاز به اجازه و ورود به مغازه و ... نگاهشان کنیم و دست بزنیم و ... درست شبیه بچه های الان داخل فروشگاه های بزرگِ معمولا زنجیره ای.

از بچگی آن میدان را آنطوری دیده بودیم تا همین 7-8 سال پیش که از این لودرها (که شهرداری خریده بود) توی شهر دیدیم و اولش بخاطر بامزه بودنش ذوق کردیم و بعد شنیدیم که شهرداری بعد از یک سری اخطار و حکم تخلیه و... شبانه با همین لودر ریخته آنجا و جول و پلاسشان را حسابی به همزده و حتی فروختنی هایشان را به هم ریخته که چرا مثلا سد معبر میکنند و این چیزها. دلیل های مختلفی شنیدیم که چرا یهویی شهرداری بعد از سالها همچین فکری به ذهنش رسیده اما باورپذیر ترینشان این بود که مغازه های روبروی این دستفروش ها برای حذف رقابت این بلا را از طریق شهرداری سرشان آورده بودند... باز هم العهده علی الراوی.

به جای غرفه های دست ساز دستفروش ها هم شهرداری یکی از پایانه های روستایی متروکه شهر را که از نظر موقعیت جغرافیایی در بدترین جای ممکن قرار داشت را بهشان داد. جایی وسط خط واصل محله های مسکونی و تجاری... که نه مسکونی بود، نه تجاری... فرض کنید وسط جاده دو شهر... که ساکنین یا اینورند یا آنور! دست فروشهای بیچاره هم مدتی در آنجا بساط کردند بعداً از کسادی بازار یکی یکی ول کردند و رفتند سراغ کارهای دیگر. بماند که مغازه دارهای میدان هم که حالا با رفتن دستفروش ها الان دیگر از غلغله مردم خبری نبود بازارشان کسادِ کساد شده بود...

از همان سالها با دیدن کشمکش هایی از این جنس دوست داشتم دور بایستمو بدون مدرک و سند به نفع زود قضاوت کنم. اصلا شاید قاعده اش همین باشد. جلوتر که میروی پولدارِ حقوقیِ دولتی کلی برایت قانون و مدرک و بند و ماده دست و پا میکند (و نداشته باشد هم می دهد یکی برایش بدوزند) تا نشان دهد که حق با اوست و فقیرِ دست از همه جا بریده را آواره کند.

اگر ماجرای #ده_ونک تهران را شنیده باشید می توانید این قضیه رو خوب ربط بدهید... ساکنان قدیمی اطراف دانشگاه الزهرا سلام الله علیها الان بعد از 70-80 سال با یک سری سند و مدرک روبرو شده اند که خانه هایشان مال خودشان نیست، مال دانشگاه است... الان مدام می شنویم می ریزند با بولدوزر خانه هایشان را خراب می کنند و درهایشان را گِل می گیرند. اصلا نمی خواهم و شاید نمی توانم بیشتر از همین دو-سه خط اطلاعات کسب کنم... دوست دارم چشم هایم را ببندم همین دور بایستم و حق را بدهم به همان فقیرانی که الان انگ غصب و بطلان نماز در مکان غصبی پیشانی شان می خورد. به راستی اگر ذی حق همین فقیران باشند، نمازها به کنار، علم و فرهنگی که میخواهیم در دانشگاه توی همین مکان غصبی بچپانند توی سر دانشجو باطل نیست! (که اگر چشم هایتان را نبندید و فکر کنید خانه واگذار شده 80 سال پیش (از 1317) قطعا نمی تواند سند و مدرک داشته باشد، تقریبا به همین نتیجه می رسید)

 

 

۱ نظر ۲۳ آبان ۹۷ ، ۰۲:۴۵
محمد رنجبر دیلمقانی

سلماسم. از دیروز صبح سلماسم. دو سه روز قبل از آمدن شیرین است و بعد از آمدن شدید تلخ می شود. فکر اینکه دو سه روز بعد باید دوباره برگردم تلخش می کند. از همان ساعت اول همه از زمان رفتنم می پرسند و ساعت ساعت می نشینیم و به جای لذت بردن از همین دو سه روز، شمارش معکوسِ تلخیِ رفتنم را می کشیم.

دو سالی است موفقیت ها و خوشی های دردناکی نصیبمان شده. شاید تلخی هایش را بیشتر پدر و مادرم حس کرده اند. دو سال است من کیلومترها دور تر از خانه ام. دو سال است که تنها خواهرم ازدواج کرده و در شهر مجاورمان زندگی می کند و تنها برادرم دو سال است در شهری دیگر مدیر پروژه یک طرح عمرانی است که با شهرمان 4 ساعت با ماشین فاصله دارد...

از دیروز صبح سلماسم... برادرم... از بیم اینکه جمعه می روم و تا آخر ترم قرار نیست برگردم بعد از ظهر زده به دل جاده و آمده تا چشم به هم زدنی باهم باشیم... صبح... یعنی همین 4-5 ساعت بعد هم قرار است برگردد... 3-4 ساعت باهمیم و 7-8 ساعت باید خیره شود به آسفالت جاده و خطوط منقطع و بعضاً صاف... خانواده خواهرم هم آمده اند تا به چشم به هم زدنی باهم باشیم... پسرش امیررضا امروز شاید 68 مین روز عمرش را سر میکند و نیم عمرش مرا ندیده است...

خانه برایم تلخ است... نه خانه به ما هو خانه... که شمارش معکوس های آن... که تقابل واگرایی های فیزیکی اجباری اعضای آن با همگرایی های قلبی آنها... روز افزونِ روز افزون...

از بزرگترین مشکلات دنیا همین محال های ریاضی اش است... 


در دم نوشت: بین این همه شلوغی و دور همی های چشم به هم زدنی که همیشه برایشان لحظه شماری میکنیم و در حین شان شمارش معکوس، جای یک «تو» خالی است...

پس نوشت: اینو دیشب نوشتم نت نداشتم... الان اون 3-4 ساعت باهمی هم گذشته....

۱ نظر ۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۲:۴۵
محمد رنجبر دیلمقانی

مقاله ای که میخوانید قرار بود به عنوان سرمقاله نشریه دانشجویی پرایمر، به چاپ برسد که نگارنده از آن جهت که حس کرد هنوز به تفکر بیشتر نیاز دارد، آن را به منصه چاپ نرسانید و مقاله ای جایگزین برایش قلم فرسود.

تنها کافیست دقایقی پای حرف منتقدین روند غالب «مقاله محور» دانشگاه و دانشگاهیان بنشینید تا نقد برخاسته از اعماق جانشان که حاکی از آشنایی شان با نیاز های کشور است، نفوذ کند در اعماق استخوانتان. معتقدند تاکید دانشگاه روی مقاله نویسی و ISI نویسی، ضربات سهمگینی روی پیکره کشور زده است و باعث شده صنعت از علم 50 سال (عددش پای گویندگانش) عقب بماند. معتقدند که علم بدون جریان در زندگی، علمی که در مقالات جا مانده، علمی که برای صنعت کشورهای توسعه یافته صادر شود همان بِه که تولید نشود. به عبارتی مرز علم با مرز صنعتمان فرسنگ ها فاصله دارد.
در مقابل، عدد مخالفین استخوان دار و قدَری که استدلالاتِ قابل تأملی در مقابل این تفکر می‌آورند، کم نیست. اگر فقط دنبال حوزه هایی از علم برویم که برایمان قرار است فناوری و کاربرد و اقتصاد بیافریند، ناخواسته گستره علم را تنگ و تنگ تر کرده ایم به علومی که از قبل می‌دانیم برایمان اقتصادزا هستند. ماری و پیر کوری زمانی که روی پرتوزایی جان می فرسودند شاید هیچ ایده‌ای در مورد امکان استفاده این خاصیت در رادیوگرافی نداشتند. نباید سراغش می رفتند؟
واقعاً باید به دنبال کدام باشیم؟
جواب روشن است. هیچ کدام یا بهتر بگویم هر دو!
شاید حلقه مفقوده این مسئله در عدم تعریف مجزا از کارشناس و دانشمند بوده باشد. همه افراد کارشناسی که همین الان جویای کار هستند بهترین گزینه های اتصال آزمایشگاه ها به کارخانه ها باشند. علم روزِ دنیا، آنگاه که به کارخانه وصل شود می‌تواند ره 50 ساله را 10 ساله بپیماید. اتصال آزمایشگاه به کارخانه هم به معنی استخدام کارشناس نیست، هموار کردن راه کارشناس های علاقمند است به پیاده سازی علم مقاله در اقتصاد.
الان، در همین حال، بدون تغییر ساختار کشور (!) کدام سمت برویم؟
شاید بهترین پاسخ همین باشد که بگردیم دنبال علوم اقتصادزایی که در افق بلند مدت بینش زا و جابجا کننده مرز هستند.

۱ نظر ۰۵ آبان ۹۷ ، ۰۰:۳۶
محمد رنجبر دیلمقانی