ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

درباره بلاگ
ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان
۱۹ تیر ۹۴ ، ۱۳:۳۹

اوست...

فکرش را بکن... تا صبح بیدار بمانی و گریه بکنی و خودت را برای خدایت لوس کنی که ببخشدت...

بگویی که اوست که می میراند و اوست که می بخشد و اوست که...

از مسجد خارج می شوی... مسجد از خانه تان خیلی دور است و نصف شب تاکسی و ... بالطبع گیرت نمی آید. پیاده می روی.

داری با دوستت می روی خانه.... آنچه به عنوان سحری در مسجد خورده ای کم بوده... نگرانی که نکند فردا نتوانی تاب بیاوری... می دانی که تا اذان نمی توانی به خانه برسی...

اندکی تشنه ای...

همه جا خلوت است... خلوت خلوت... توی شلوغ ترین خیابان شهر خفاش هم پر نمی زند...

هیچ مغازه ای باز نیست...

ساعت حدود 4 است... 4 صبح

خدا خدا می کنی یک چیزی پیدا کنی بخوری...

گل قندی که از مسجد می آوری توی دستت است... وای یک چراغ روشن! یک مغازه باز... وااای یک تافتون پزی!

با کلی ذوق شوق یک تافتون می خری و با دوستت قسمت می کنی که او فقط یک تکه قبول می کند و می گوید که زیاد خورده...

گل قند را میریزی رویش و یک لقمه خیلی بزرگ میگیری و شروع می کنی به بی شُکر خوردن...

به این فکر می کنی که چرا هیچ وقت از گل قند چندان خوشت نیامده بوده... و از شله زردی که یک پیاله پر را از ترس گرسنه ماندن تا آخر خورده ای...

وسط راهی که یک حدود 60 ساله از تقاطعی با شما روبرو می شود. دمپایی های آبی اش با لباس های چریکی اش اجتماع نقضین می نمایند.

دومتری تان که می رسد یک اسلحه کلت نقره ای رنگ از جیبش در می آورد و در یک و نیم متری تان مسلح می کند... هر سه طوری رفتار می کنید که انگار یکی از جیبش یک دستمال کاغذی در بیاورد و دماغش را پاک کند هم او هم شما

با کلی ترس سریع از مقابلش رد می شوید و  به راهتان ادامه می دهید. هنوز لقمه ات تمام نشده... دنبال شیر آبید. ترستان ریخته... اما او همچنان در فاصله ای صد متری دنبالتان می آیند...

60 ساله کچل می توانست یکی باشد که شلیک کند و تو می توانستی یکی باشی که می میرد... 

موبایلت را در می آوری و 110... آقا ما از مسجد می آییم یکی با اسلحه افتاده دنبالمان... باشه الان می فرستم ببینند چه شده.

فقط برای اینکه به 110 زنگ زدن را تجربه کنی زنگ زده ای ... یا شاید اتمام حجت با خودت... و یا شاید برای آرامش دادن به دوستت... وگرنه می دانی که پلیس های شهرت نه آمدنی اند نه آوردنی... تجربه اش کرده ای ... قمه کشی های مقابلت و تماشاهای گشتی هایی که اتفاقی آنجا بوده اند این باور را به ذهنت تحمیل کرده اند...

110ـی که شماره حمل اجساد است تا 110 بودن.

می رسید به مسجدی دیگر... خدا می خواهد به من چه بگوید؟ می خواهد بگوید که ساعت 4 صبح هم می تواند نانم را بدهد هم مرگم را؟ و حالا هم آبم را؟

می روید تو و آبتان را می خورید... 60ساله دمپایی پوش هم می رود این طرف خیابان... به سمت مسجد... می آید تو وضو می گیرد.

معلوم نیست چه کاره است. از همسالانت توی مسجد می پرسی. می گویند که آنها هم از اینکارهایش تا حدی اطلاع دارند... می شناسندش اما نمیشناسندش...  می گویند که آره اما نه... از هرکه می پرسی می گویند... آره او همینجور است ... یک زمانی کمیته چی بوده...

اذان می گوید... اسمش را می پرسی و راه می افتید... زنگ می زنی 110 و ما وقع را شرح می دهی. پشت تلفنی خیلی خونسرد می گوید آره بسیجی است... کسی نیست بگوید که بابا مگر بسیجی اسلحه دارد... اصلا مگر بسیج اینروزها اسلحه کمری دارد... هرچه دیده ای کلاشینکف و ژ3 های آموزشی بوده اند که جز خود پایگاه و جلوی مسجد جای دیگری ندیده اند.

می آیی خانه و می خوابی.

اوست که می خوراند و می نوشاند و می میراند و زنده می کند و می خواباند...

و الان بعد از کلی کلنجار این مطلب را می نویسی و فکر می کنی که اگر دکمه  را بزنی نکند یکی که اسمش John یا Jack یا هر غیر ایرانی بالقوه اگر این را بخواند نکند احمق باشد و فکر کند این حرف ها یعنی ایرانت را دوست نداری... و نداند که ... حماقتِ اوست نه دوست نداشتن تو... نکند فکر کند که مثلا بیخیالی  پلیس های شهرت یعنی بی امنیتی ایرانت و نداند که آنچه به کشورت امنیت می بخشد نه پلیس است و نه اسلحه...

۹۴/۰۴/۱۹
محمد رنجبر دیلمقانی

نظرات  (۲)

۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۲:۰۸ (امید شمس آذر)
عمو ص رو میگی؟!
پاسخ:
آره. ص. ح.
قبلا نمی شناختمش. الانم...
۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۰ ...:: بخاری ::...
ینی .......!
خعلی خوب بود :)
پاسخ:
مچکریم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">