اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.
(بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)
عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.
بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»
بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.
عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

***

دوسالی گذشت... گویی عمو حسن کلنجار هایش را با کدخدا یک جایی گره زد تا سر نرود. اینطور می گفتند! عمو حسن و بچه هایش خیلی خوشحال بودند. می گفتند که حرفایشان با کدخدا تمام شده. می گفتند که سنگ هایشان را واکنده اند. می گفتند که پیروز شده اند، موفق شده اند یک چیزهایی از کدخدا بکَنند. می گفتند که تاریخ چنین چیزی به خود ندیده است... عمو حسن که از خانه کدخدا برگشت باز ما را دور خودش جمع کرد. گفت که هر چه از کدخدا گرفته می خواهد بین ما تقسیم کند. ما هم با هزار تا ذوق و شوق نشستیم پای حرفهایش. داشتیم با دوستانمان سر اینکه چه چیزی شود مال چه کسی دعوا میکردیم. عمو حسن شروع کرد به لیست کردن فرفره هایی که داده.

گفت که قرار است چندتا از خانه ماها را که داشتیم تویش فرفره درست می کردیم تعطیل کنند. البته برای اینکه گریه نکنیم می توانستیم توی همان خانه ها فرفره سازی یاد بگیریم. نمی دانستم فرفره سازی یادگرفتن یعنی چه. مگر فرفره بلدنبودیم؟

بعد گفت که از فرفره هایی که داریم باید چندصدتایی را به کدخدا بدهیم. ما هم خوشحال بودیم که لااقل یک چیزهایی در عوض از کدخدا کنده است.

بعد گفت که روروک هایمان را هم باید کوچک بسازیم. گفتیم که اشکال ندارد لااقل یک چیزهایی را از کدخدا کنده ایم.

توی حرفهایش گریزی به حرف های کدخدا زد و گفت که هرچه بابابزرگ گفته متین است و قابل احترام. قرار نیست کدخدا توی خانه کسی سرک بکشد. بعد نمی دانم منظورش چه بود اما انگار می گفت که کدخدا مهمان است و مهمان حبیب خدا؛ چشم هایش را می بیندیم و می آوریم خانه.

بابابزرگ هم داشت گوش می داد. ما که داشتیم سر و صدا می کردیم اشاره ای کرد تا ما ساکت بنشینیم تا ببینیم عمو حسن دیگر چه می گوید.

عمو حسن چیزهای دیگری هم داده بود.

نوبت رسید به چیزهایی که گرفته ایم...

عمو حسن با رویی گشاده این رویداد تاریخی را به همه مان تبریک گفت و گفت که به همه مان می رسد. از این به بعد چاه می زنیم و به همه آب می دهیم. ما نمی دانستیم که چرا تا بحال چاه نمی زدیم. وقتی هم پرسیدیم گفتند چون میرآب راه آبمان را بسته است. 

از چیزهایی که پس گرفته بود همان آب بود... می گفتند آب آنها حاصل خیز تر است... و اینکه قرار است جوان های روستا بروند سر زمین ها کار کنند ... البته روی زمین های خودمان. لابد کدخدا آنها را هم از ما گرفته بود. من که بچه بودم عقلم این چیزها را قد نمی داد. بی سواد بودم و محتاج شفا.

بعد اینکه یک اجازه هم از کدخدا گرفته بود... اجازه اینکه روزی 3 تا فرفره بسازیم. ما که روزی 19 تا می ساختیم؟ حتما آن «اجاره» خیلی می ارزید که توی مرکز روستا صدای شیپور می آمد.

البته از حق نگذریم از این به بعد قرار بود تخم مرغمان را هم بخرند... البته بابابزرگ می گفت که کدخدا تخم مرغ دوست ندارد. انصاف داشته باشیم چیز های بدی «پس» نگرفته بودیم... اما همه مان می ترسیدیم. بابابزرگ خوشبین نبود. کدخدا دروغگو بود ... می ترسیدیم بزند زیر همه چیز... می ترسیدیم فرفره مان که ایستاد دوباره به راه انداختنش طول بکشد... حتی اگر همین فردا اینکار را بکنیم... چه برسد به 96 ماه دیگر...

من که بچه بودم و بی سواد... اما حرفهای بابابزرگ انگار چیز دیگری بودند... یادم نیست اما... من که بی سواد بودم...

پس نوشت: نیز افراطی و پرخاشجو و خشونت طلب...

منبع:

بخش اول: محمد سرشار  ::  4 بهمن 1392

بخش دوم: اینجانب   ::   26 تیر 1394

  • ۹۴/۰۴/۲۶
  • محمد رنجبر دیلمقانی

نظرات  (۱)

  • ...:: بخاری ::...
  • منم لبو فروش بودم.

    پاسخ:
    موبارهدی.
    بعله بعله. ما همه لبو فروشیم و گیژ

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی