اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

درباره بلاگ
اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان
۰۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۸

جهش دهنده استارتاپ های داستانی

یکی از دغدغه هایی که همواره دارم این است که افرادی که پتانسیل «خوب نوشتن» دارند اما اعتماد به نفس شروعش را ندارند را وادار به نوشتن کنم. در همین راستا دوست دارم از اطرفیانم دوستانی که نیم پاراگرافی نوشته اند را به ضرب زور هم شده تشویق (!) میکنم بیشتر بنویسند و همان نیم پاراگرفشان را هم اگر خوب بود در همین وبلاگ (هر چند چندان مخاطبی ندارد) منتشر کنم.

پاراگرافی که در ذیل میخوانید تکلیف کلاسی ادبیات یکی از دوستانم در یکی از دانشگاه های تهران است که بنا بوده با 5 واژه (ساعت 5 ظهر، تلگرام، سحر، کافه، میدان ولی‌عصر)  یک پاراگراف ادبی بنویسد. علی رغم ارادت خاصه ای که به ایشان دارم، با کمال زور این نوشته را بدون اجازه اش منتشر میکنم، باشد که بعد از اینکه فحش های محتملش را روانه ام کرد بیشتر و بیشتر بنویسد! 

لطفا نظرتان را در مورد تقریباً اولین اثر این رفیق بنویسید :)


ساعت 5 ظهر است. نسیم ملایمی می‌وزد. روی علف‌ها دراز کشیده‌ام. نگاهم به آسمان است. شاخ و برگ‌های درخت‌های سیب جلوی دیدم را گرفته‌اند. از لابه‌لای شاخه‌ها ابرهای ناپیوسته پیدا هستند. سایه‌ی درخت روی صورتم افتاده ولی تابش آفتاب بقیه بدنم را گرم کرده است. بدنم خسته است. از خانه تا اینجا خیلی فاصله هست. تقریباً به اندازه میدان انقلاب تا میدان ولی‌عصر. شاخه‌های کوچک خشکی که زیر درخت افتاده اند بدنم را اذیت می‌کنند. در ذهنم اتفاقی که جلوی کافه سر راهمان افتاده را مرور می‌کنم. مردی که مقصر بود را می شناختم. پدر سحر بود. عکسش را در تلگرام دیده بودم. عکس خودش و پدرش را در پروفایلش گذاشته بود. گاهی وقت‌ها دوست دارم توانایی این را داشته باشم که صحنه‌هایی را که دوستشان ندارم، از ذهنم پاک کنم. در عوض آرامشی که الان بر فضای اینجا حاکم است را بارها تکرار کنم.

زیر پاهای برهنه‌ام خنکی علف‌های تر را احساس می‌کنم. صدای مهربان مادرم می‌آید.

۹۷/۰۱/۰۳

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی