اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

شروع کرد به غیبت کردن این را وقتی فهمیدم که گفت: "نمی خوام غیبت کنم اما..." این از آن دسته عبارات بود. زیاد می شناسم از اینجور کلمه ها « نمی خوام از خودم تعریف کنم اما... » هم یکی از آنهاست. می گفت که وحید بد است، وحید خودبزرگ بین است، وحید محافظه کار است وحید فلان است و....

 

این ها را که گفت شروع کرد به ذکر گفتن. 

و من هنوز در فکر این بودم انسان ها ذکر را بعد از غیبت می گویند یا به جای غیبت؟

۱ نظر ۲۳ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۳۳
محمد رنجبر دیلمقانی
سه چهار سالم بود که بار به سرم زد که نقاشی بکشم و بفرستم تلویزیون نشان دهند.
یک کاغذ خط دار و یک خودکار و شروع به کشیدن ..... درست حسابی یادم نمی آید ولی فکر کنم یک آدم کشیده بودم. آدم که چه عرض کنم آدم نقاشی ها. اگر آدم های واقعی مثل آدم هایی باشند که بچه ها می کشند خدا به خیر کند عاقبتش را. دو تا دست و دو تا پای خطی به اضافه یک بدن مربع شکل ، یک سر گرد و دو تا چشم کج و دهان و دماغ. آدم دو بعدی ما آماده است. چگونه غذا می خورد؟ چگونه راه برود؟ چگونه بغل کند؟ چگونه عشق بورزد؟ چگونه و چگونه؟ به قول آنهایی که بذر پخته می کارند و هی دعا می کنند که سبز شود: خدا کریم است. درست است خدا کریم است ولی این دلیل کمکاری تو نمی شود. از کجا رسیدیم به کجا؟ می گفتم. یک آدم کج و کوله کشیدم و کاغذ را تا کردم. کلید کردم که الا و بلا باید امروز بفرستین تلویزیون (از اول با نوشتن این کلمه مشکل داشتم) و امروز من باید ببینمش تو تلویزیون. اصرار از من و انکار از خواهر و برادرم.
به قول معلم سهراب سپهری : «حیوان در چمن است باید بچرد» 
با برادرم قرار شد برویم و بفرستیم تلویزیون برای همین دو تایی سوار دوچرخه شدیم و بعد از یکی دو تا خیابان رسیدیم به یک صندوق صدقه و نقاشی را انداختیم داخلش.
برگشتیم که خانه دیدم تلویزیون دارد نقاشی مرا نشان می دهد. ولی وسط یک سخنرانی! اصلا نه شک کردم نه تعجب و نه ناراحت شدم چون به هدفم رسیده بودم. هر روز که بزرگ تر می شدم این ماجرا برای من تعجب بر انگیز تر می شد. تا اینکه بعد از چند سال (شاید حدود ده سال) ماجرا را به خواهرم گفتم بدون اینکه انتظار جواب شنیدن داشته باشم. یک دفعه دیدم خواهرم زد زیر خنده. ماجرا خیلی ساده بود. برادرم یک کاغذ سفید را انداخته بود داخل یک صندوق صدقه و خواهرم نقاشی اصلی را که در خانه بود به صفحه تلویزیون چسبانده بود. همین. 
هم من همان فرد بودم و عوض نشده بودم و هم ماجرا تغییر نکرده بود. ولی اولش سه-چهار سالم بود اصلا نه مشکلی در قضیه می دیدم و نه چیزی غیر عادی. بزرگ تر که شدم تازه مشکل را احساس کردم و تعجب کردم. ولی وقتی باز بزرگتر شدم برای مشکلم راه حل پیدا کردم (پرسیدن) و در آخر مشکلم حل شد. این شد که یک چیز را همیشه آویزه گوشم کردم: وقتی همه چیز عادی است شاید من آنقدر بزرگ نیستم که همه مشکلات را حس کنم؛ وقتی مشکلی دارم این یعنی از قبل بزرگتر هستم که مشکلی را احساس می کنم؛ ولی برای حل مشکلم باید بزرگتر شوم.
۲ نظر ۲۲ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۳
محمد رنجبر دیلمقانی

بچه که بودم وقتی می گفتند کسی خانه اش را از اینجا برده است، تصویری که در ذهنم ایجاد می شد، یک چرخ دستی از این نمکی ها که بار شده از کل خانه به صورت یکجا بدون هیچ تغییری با تمام پنجره و در ها و دیوارها؛ و همیشه در فکر این بودم که چگونه خانه را "می بَرند"؟ چگونه بار می کنند؟ چگونه از زمین می کَنند؟ و تمام اینها سوالاتی بود که در ذهنم پدیدار می شدند.

امروز که در راه خانه بودم بعد از یک مکالمه طولانی با یک از دوست هایم که فکر می کند خدای همه چیز اس به دلیل چانه گرمی تاکسی گیرم نیامد و مجبور شدم کمی پیاده روی کنم؛ مکالمه ما این بود که دوستم اصرار داشت یک فرد ساده لوح (شاید هم ـنما) را فردی جاسوس و از یکی از فرقه های از من در آوردی جلوه دهد و اصرار من این بود که او اشتباه میکند.

برهان هایی که برای اثبات ادعایش می آورد خیلی خنده دار بودند ولی من چیزی نگفتم.

از این ها که بگذریم، آن تکه ای  که برای پخش برنامه های جعبه حادوییایی (تلویزیونی) از فعل اول شخص جمع استفاده کرد و من باز هیچ به رویش نیاوردم خیلی خنده دار و در عین حال مسخره بود.

در راه خانه که داشتم به این ها فکر می کردم و اینکه یک انسان چقدر می تواند پیچیده باشد داشتم رویایی را در سر می پروراندم که شاید دست نیافتنی باشد ولی به طرز خارق العاده ای زیباست.

ای کاش می توانستم (شاید هم استفاده از فعل مضارع التزامی بهتر باشد) /ای کاش بتوانم یک عدد از این چرخ دستی ها کرایه کنم و تمام خانه مان را با تمام دیوار هایش از زمین بکنم و بار کنم، درست نوک دماغم را بگیرم و بروم به یک جزیره ناشناخته در همان کشور دوردست که همه می روند به دور از تمام آلودگی های انسانی و به قول این داستان های کودکانه سال های سال به خوبی و خوشی آنجا بزیم.

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۰۰
محمد رنجبر دیلمقانی