اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بی‌شعر می گویم،

دلم بدجوری هوای یک چای دورنگ کرده است... حرفم را بی‌نماد بخوانید

دلم یک عشق می‌خواهد... عشقی که نه عرفا بزور وصلش دهند به خدا... و نه عشقی که ضعفا بزور وصلش دهند به یک دختر... عشقی که شاید بزور جلو برود و توی هوا محو شود... همین فعلا کلی است برای من.

دلم چندی است، بدجوری تنگ است... یک ابهام آزارم می‌دهد... دلتنگی به یک چیز مبهم که نمی دانم چیست یا کیست...

دلم دیری است هوای یک اتفاق را دارد. نمی‌دانم... زنگ دری، صدای تلفنی، انفجار بغضی، شکست سکوتی...

دلم عمری است... بی‌شعر می‌تپد، بی رمانتیسم تنگ می‌شود و بی عرفان هوای اتفاق دارد..

بی شعر ، بی رمانتیسم ، بی عرفان

۱ نظر ۲۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۶
محمد رنجبر دیلمقانی

حدود یک سال پیش بود که وقتی آن فیلم بعد از ۲۹ سال پا به خانه‌مان گذاشت انگار که خاطرات زنده را زنده تر کرد. دوباره آن هوار هایی که سال ۶۵ نشنیده بودم رفت بالا... توی خانه‌مان قیامتی برپا شد. اینبار زنده بودن خاطرات به جایی کشید که شک کنم واقعا من در آن دوران نبودم؟ مثلا حداقل بچه بوده باشم و به یاد نیاورم؟ از ۶۵ تا ۷۵ ده سال و صفر روز فاصله بود. درست ده سال بعد از اینکه او را به خاک بسپارند، در همان سالروز، به دنیا آمده بودم.

همین‌ها، بهانه شد تا گوشهایم را تیز کنم و از لا‌به‌لای حرف‌های اعضای خانواده‌ام سرنخ هایی از آنچه که بود به دست آورم. اینکه وقتی پر کشید، یک‌سال جوانتر از من بود، اینکه عاشق لباس بسیجی بود، اینکه عاشق عشق شد... و ...  اینکه ساکش توی خانه ماست.

صحبت از عموی شهیدم طوری پدرم را به هم می‌ریخت که مجبور بودم فقط بشنوم. عمویی که از ترس مانع شدن خانواده سه روز آخر را خانه نیامد، این را از بین صحبت های پدرم فهمیدم.ساکش توی جعبه تلویزیون قدیمی بود.

پریروز بود تلویزیون مدافعان حرم را نشان می‌داد. یکهو دلم هوایش را کرد... چند جعبه پر روی هم... از همانهایی که توی هر خانه ای پیدا می‌شوند. جابجایشان کردم و رسیدم به همان جعبه، با کلی دلهره عجیب بازش کردم و همان ساک را دیدم... یک ساک چرمی قهوه ای...

زیپش را باز کردم؛ کتاب ادب فارسی بود... اما معلوم بود تا نصفش را خوانده است. شاید تا همان درس «قداست شهید» نوشته شهید مطهری. کتاب زبان و بینش و عربی... چقدر احمقانه دنبال اشتراکاتش با خودم بودم... انگار که خودم را به زور بخواهم شبیه او کنم، انگار که دلم را به این خوش کنم که دستختمان شبیه است. اما نبود. دلم را به این خوش کنم که عکس امام ره را که ازیک روزنامه ام را با میخکوب بچسبانم داخل جلد دفترچه ام و یک تکه مشما بچسبان رویش که از عکس محافظت کند. اینکه عکس قائم مقام رهبرم را هم بچسبانم آنور دفترچه. اما من.. نه دستختم شبیهش بود، نه عکس امام را توی دفترهایم می چسباندم و نه حتی عکس رهبر زمانم را می چسباندم آنور دفترچه ام چه برسد به قائم مقامش.

یک پیراهن شیری رنگ که به گفته مادرم خیلی دوستش داشت، که مادرِ مادرم به رسم عرف آن را در عروسی پدرم به او خلعت داده بود.. یک اور کت امریکایی سبز. پرونده ناتمام مدرسه اش، و نهایتا دو تا دفترچه، یکی آبی سرودهای انقلابی به دستخط خودش و البته ناتمام؛ و یکی دفترچه سیاه رنگ ورزش.

 و آخرین برگ یکی از همان دو دفترچه... که برنامه تحصیلی اش را نوشته بود. و آخرش کادر کرده بود: فردا امتحان دینی فارسی می‌خوانیم حساب می‌گوییم.

بقول چیستا یثربی... عاشقانه تر از این هم بود؟ باید صدهابار تکرارش کنم. فردا امتحان دینی فارسی می‌خوانیم حساب می‌گوییم...فردا امتحان دینی فارسی می‌خوانیم حساب می‌گوییم...

شاید این همان وصیت نامه ای هست که همیشه دنبالش بودم. چند کتاب ناتمام درسی، پرونده ناتمام مدرسه، یک پیراهن، یک اورکت، یک دفترچه ورزشی، یک دفترچه سرودهای انقلابی، و نهایتا یک یادداشت... اینکه فردا امتحان دینی داریم. اینکه فردا باید فارسی بخوانیم. اینکه باید فردا حساب بگوییم... در یک ساک...

من وصیت نامه اش را پیدا کرده بودم.

۱ نظر ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۸
محمد رنجبر دیلمقانی

بزرگی برای بیمارستانی خواست آبسردکنی هدیه دهد برای رضای خدا.

رئیس بیمارستان گفت باید اسم مرا روی بنر بنویسند، معاون گفت باید اسم مرا هم روی خود آبسردکن بنویسند، معاون امور فرهنگی کفت، باید یک افتتاحیه به نام من برایش راه بیندازید، خبرنگار شهر گفت باید گزارشی برایش تهیه کنم بفرستم تهران، خبرگزار روزنامه شهر گفت من باید از حضار عکس بیندازم... هر کسی از این آبسردکن تکه ای نام و نان برای خودش دست و پا کرد.

روز موعود فرا رسید. آبسردکن را افتتاح کردند و عکس هایشان را گرفتند. به زرنگی خودشان می بالیدند. پیرمردی از آنجا می‌گذشت. جرعه ای آب طلبید. لیوانی از آبسردکن پر کردند و دادند دستش. نوشید و سپس گفت: «سلام بر حسین»

واقف، لبخندی زد و «توی دلش» شکری کرد. بیشتر از این هدفی نداشت.

۲ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۳
محمد رنجبر دیلمقانی

دوری ریموت کنترلر تلویزیون گاهی وادارم می کند تا به سخنرانی فرهیخته نمایان تلویزیونی که همه دنیا را یا مقصر می دانند یا نادان. کم هم که می‌آورند کاسه کوزه را (گاهی به حق) می‌شکنند سر آموزش و پرورش که مثلا هرچه می کشیم زیر سر آموزش و پرورش است.

بگذریم که ایشان نقش مهم ترین عامل تاثیر گذار در شکل گیری شخصیت کودک و راهبری او به دوران بزرگسالی را فراموش کرده اند، عاملی که نه تربیت است، نه خانواده است و نه محیط و دوست و غیره. هر چند از تاثیر تک تک اینها هم نمی‌توان چشم پوشید اما باز شاید اولین و مهمترین عامل چیز دیگری است به نام «نان». بله! نان. عاملی که نه تنها از بدو تولد نوزاد  بلکه از زمان تشکیل نطفه آنگاه که مولکول مولکول مواد غذایی از طریق خون مادر در رشد ابتدایی ترین اساس های یک انسان نقش دارد، در شکل گیری شخصیت نوزاد دخیل است. عاملی که در فرهنگ غرب تنها شکل فیزیکی آن مد نظر است و احتمالا از دیدگاه روانشناسان غربی عاملی بی‌تاثیر در شخصیت سازی تلقی شود، اما در مکتب اسلام درست یا نادرست بودن راه سازنده آن تاثیر بسزایی در نقشی که کودک در آینده در جامعه به عهده خواهد گرفت، دارد. شاید نویسندگان کتب درسی نیز همین را مدنظر داشته اند که برای پاسخ به اتهاماتی که همیشه درخصوص قصور آموزش و پرورش در تربیت نسلی سالم برای آینده متوجهشان هست، از همان اول اول یادمان داده اند که: «بابا نان داد» نه آموزش و پرورش.

پیرو بحث فرهیختگان تلویزیونی، آن زمان که عرصه را یکطرفه می‌بینند، سوالی که مدام ذهن من نوعی را به خود مشغول می کند این است که چرا همه این نوع اصلاحات در هر حوزه ای به جمله «درست بشو نیست» یا جمله‌ای با همین مضمون ختم می‌شود. حال چه در بحث فرهنگ باشد، چه راجع به پوشش مردم باشد، چه در مورد سبک زندگی باشد و چه در مورد معماری باشد. همه این زمینه های «لاعلاج» مشکلشان ریشه در کجا دارد؟ 

بحث بالا را منجمد می‌کنیم و به صورتی جنبی این سوال را مطرح می کنیم: آیا در مکتب اسلامی زمانی که سخن از مصلح جهانی به میان کشیده می‌شود، بشریتی که موعود (عج) مورد ساماندهی، ولایت و کلا اصلاح قرار خواهد داد، چیزی جز همین بشری است که الان هستی را به نیستی می‌کشاند و هوا را آلوده می‌کند و درخت ها را می برد و شهوت رانی را ترویج می‌دهد و بنیان خانواده را سست می کند و پول تاکسی زیاد میگیرد و‌حقوق همسایه را پایمال میکند و ...؟ در اینکه نفس مسیحایی مقتَدای مسیح چیزی ماورای همه تلاش های بشری برای اصلاح است شکی نیست؛ اما مگر جز این است که اگر مراد باتجربه باشد و صد گام را یک شبه بردارد، مرید حداقل می تواند یک گام را صد شبه بردارد؟

براستی اگر سینمای ارزشی موفقیتش مثل مناطق استپ یک در ده قدم است یا اگر سرانه کتابخوانی در جامعه روزی سه-چهار دقیقه است یا اگر اقتصاد مقاومتی شده مال سخنرانی ها، یا اگر خرید کالای داخلی شده به زور سیمای ملی، همه ناشی از  لاعلاجی مشکلات است یا لامعالجی فعالان.

بماند که گرمای همزادپندارانه بند اخیر به انجماد بحث اصلی غلبه کرد و با آن تقریبا به یک مقصد رسید اما برای روشنایی، نتیجه گیری بر آمده از این دو بحث را به رشته تحریر می‌آوریم:

اگر بشر همان بشر هست، علاج هم همان علاج است... آنچه کیمیاست، «معالج مصمم و متعهد» است نه علاج البته در مورد عده انگشت شمار «معالج مصمم و متعهد» از جمله ولایت فقیه که دغدغه اصلاح دارند نیز  از جانب سایرین، همکاری ای وجود ندارد.(همان دلیلی که مصلح موعود را بخاطر ۳۱۳نفر هزار و چهارصد سال است منتظر گذاشته است) . و هرچه می کشیم از لامعالجی است نه لاعلاجی. در دورانی که اغلب مدعیان به معالجه، یا برای پول تلاش به فرهنگسازی می کنند یا برای ژست فروشی و یا برای رفع تکلیف، همه بیماری ها لاعلاج معرفی خواهند شد.

۱ نظر ۲۲ دی ۹۴ ، ۰۲:۰۳
محمد رنجبر دیلمقانی

دختری با موهای عدم.

این بود جلد داستان سرطان،

و کلی‌ انتظار. در متن آن.

سرطان واگیر نیست، بفهمیم...

۰ نظر ۲۱ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۱
محمد رنجبر دیلمقانی