اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

SOLITUDE

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ب.ظ

صد روز تنهایی... کاری از گابریل گارسیا رنجبر


اما پس از صد روز و اندی چند بخش به وبلاگ اضافه خواهم کرد. اینها را می‌گویم که بعدا در رودربایستی خودم و شما بمانم و از تنبلی بی‌خیالشان نشوم.
۱ دامنه اختصاصی
۲ آموزش زبان انگلیسی
۳ آموزش زبان آذری
۴ معرفی کتاب ماه
۵ روی ماه گل نرگس را ببوس... در این بخش به جنبه عاطفی مسئله غیبت، آنچه تابحال به خاطر پرداختن به مسئله عقلی غیبت مغفول مانده است، می‌پردازم. البته قصد کلید زدن این موضوع را ندارم فقط منابعی که بر این اساس طراحی شده اند را جستجو و مطالعه و چکیده‌نگاری خواهم کرد.  کتاب روی ماه خداوند را ببوس بر همین اساس البته در موضوع توحید نگاشته شده است. اولا خودم و ثانیا جامعه امروز تشنه این جنبه از مهدویت است. خودم فقط با یک واژه جذب این گرایش شده ام. و اولین مطالعه ام در مورد بررسی این موضوع کتاب خانواده و تربیت مهدوی تالیف حاج آقا تهرانی بوده.
۶ معرفی نرم افزار های خاص اندروید و ویندوز
۷ ارائه ترفند های ریز کامپیوتر و اندروید
۸ چگونه احوالپرسی هایمان را به ادبیات انتظار بیاراییم: این ایده با جرقه یکی از دوستانم به ذهنم خطور کرد. ما (یعنی اول من سپس شما) میتوانیم در ده ها برخورد روزانه مان از واژگانی استفاده کنیم که بار معنوی انتظار را به دوش می‌کشند. مثلا بجای کلمه «فعلا» که اصطلاح خداحافظی است بگوییم «زیر سایه مهدی» باور کنید اثر خیلی زیادی دارد
۹ سید علی چه گفت؟: تحلیل شخصی آخرین سخنرانی های آ.سید علی
۱۰ آنچه از ترجمه های امروز آموختم: همیشه لابلای ترجمه یک اثر، مترجم مهارتهای تازه ای از ترجمه یاد می‌گیرد. شاید بد نباشد آنها را با هم سهیم باشیم،باشیم، نه؟

پاپستی:  البته این بخش ها غرق در مَجاز نیستند! بلکه همه این بندها باید در فضای رئال (همان واقعی است، خواستیم کلاسمان بزند بالا) تک به تک اقدام شوند و پردازش شوند و پخته شوند. همه این ها را برای خودم می‌خواهم. اگر اینجا هم می‌گذارم بخاطر این است که شوق ارائه دادن مرا به ادامه دادن وا دارد. 
پاپستی دیگر:  احتمال اضافه شدن یکی از دوستانم به عنوان نویسنده به وبلاگ وجود دارد. دیدینش بهش سلام بدهید!

من پلیس ها را دوست دارم.

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۰۹ ب.ظ

روزگاری مسیر نزدیک خانه ما محل گذر سربازان ارتش به قصد میدان تیر بود. یادش بخیر آن زمان ها همه نظامی های لباسپوش برایمان «پلیس» بودند. از آنجا که رد می‌شدند با چنان ذوقی صف می‌کشیدیم و تماشایشان می‌کردیم که انگار توی تئاتر شهر اتللو را به نمایش گذاشته باشند. جایتان خالی، جای الانمان خالی. 

پلیس که می‌دیدیم لذت می‌بردیم.  کمی بزرگتر که شدیم، یا حداقل اگر بزرگترهم نشده بودیم خودمان را به زور می‌خواستیم قاطی آدم بزرگها بکنیم، یاد گرفتیم که برای کلاسش هم که شده وقتی پلیس می‌بینیم ذوق نکنیم. بعدها نامردهای زمانه غیرمستقیم یادمان دادند که پلیس را «مامور» بخوانی بزرگانه تر است.

بعد ها بزرگ و بزرگتر که شدیم گروهی اندک از همان مامور ها یادمان دادند که پلیس ها پول حرام می‌خورند... کثافت ها با القای این فکر گند زدند توی  همه اسطوره‌هامان. یکی نبود بگوید که بابا مشت غلط میکند نمونه خروار باشد. اما دیگر کار از کار گذشته بود. مردم پلیس ها را دیگر مامور می‌دیدند. مامورانی که یک جیبشان جیب خودشان بود و دیگری جیب بیت المال. اما بخدا اینگونه نبود. نه اینکه تویشان پیدا نمی‌شد. اما تویشان درستکارهم زیاد بود.

حیف... حیف که بعدها تا چندسالی خود پلیس ها هم یواش یواش به خودشان تلقین کردند که مامورند نه پلیس..

چهار پنج سالی شاید مامور ها شده بودند قاطی این پلیس‌ها و گند زده بودند توی همه‌ی ذهنیات کودکانی که می‌خواستند بزرگ شدند پلیس شوند. دیری نپایید که بالایی ها جلوی این اسطوره کشی را گرفتند. سازوکاری بنا کردند تا مامور ها را از همان اولش از پلیس ها سوا کنند و بفرستند خانه‌هایشان. پنج سال پیمانی کار کردن از همان سازوکار ها بود.

و دیگر اینکه مبادله زندان به پول را هم جمع کردند. آخر  گروهی واقعا اندک از مامورها یادگرفته بودند که بعد از امنیت فروشی اگر هم گیر بیفتند یک سالی آب خنک بنوشند و پولشان را توی جیب نگه دارند و سپس برگردند سرکارشان. اما دیگر از این حاتم بخشی های بیت المال خبری نبود. این روز ها روی کاغذ امنیت فروشی معادل است با مصادره و زندان و سپس اخراج . در عمل هم که تقریبا امنیت فروشی دارد به صفر میل می‌کند. اگر هم باشد دچار می‌شود به همان حکم روی کاغذ.

دهه هشتادی ها و دهه نودی ها خوشبختند، دیگر وقتی کمی بزرگتر شدند، کسی بهشان یاد نخواهد داد که پلیس ها را مامور بخوانند بهتر است، دیگر وقتی بزرگ شدند در اینکه توی کودکی گفته اند پلیس خواهند شد تردید نمی کنند

. من هم خوشبختم، چون اگر اینجا بنویسم سردار «منتظر المهدی» را هم بخاطر اسمش، هم کارآمدی اش و هم بخاطر تیپ و کسوتش دوست دارم دیگر ابای این را نخواهم داشت که نکند فردا از پلیس بودن به مامور شدن عدول کند و آبروی وبلاگم برود. 

اوتانازی باصرفه

دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ

آدم هایی مثل من جنگ را دوست دارند... نمی دانم این تکه اش را کجا خوانده‌بودم که «از دل مادر خبر ندارند...» که جنگ را دوست دارند... بزدل هایی از جنس من( من‌ش را برای برنخوردن به شما نمی گویم... واقعا می‌گویم)  جنگ را برای «مردن بی نامه اعمال» می‌خواهند و اسمش را می‌گذارند شهادت...آری، بزدل های از جنس من جنگ را می‌خواهند برای مردن نه برای جنگیدن.

ااین بزدلان تنها تفاوتی که بین شهادت و اوتانازی قائلند، حرام نبودن شهادت است... شهادت را راهی بی درد و بی گناه برای فرار از جنگ با دنیا و ثانیا پاک کردن نامه اعمالشان می دانند.... حاضرند جنگ شود، خون ریخته شود، جنین سقط شود، زن زهره‌ترک شود، مرد تکه تکه شود، دست کودک برای النگوهایش بریده شود، بچه یتیم شود، زن بیوه شود، مرد بیوه شود، خون شود به دل سید علی برای پرپر شدن فرزندانش که چی؟ که این آقا بی‌درد و بی‌گناه خودکشی کند. حالا ورژن دخترانه این بزدلان بی‌رحم ترند! چون از آنجاییکه حضور مستقیم در جبهه بیشتر مختص آقایان بوده اینها جنگ را به انضمام بمباران شهری آرزو می‌کنند تا به اوتانازی‌شان دست یابند!
حالم از بزدلانی مثل خودم (در این مورد) متهوع می‌شود. نمی‌دانند که شهادت گاهی حتی به خون نیست! اگر احمدی روشن بعد از آن همه جهاد خونش هم ریخته نمی‌شد باز شهید بود! البته این حرفم را نگذارید در قطار «جنگ-نسلی» های دهه شصت که ماندند پشت جبهه تا جهاد اکبر کنند و به جبهه نرفتند! آنها بزدلانی از جنسی دیگر بودند. چرا که جهاد اکبر به جهاد اصغر منتج خواهد شد.
و دیگر اینکه... باید ماند و جنگید و شهید شد... نه اینکه همان اولش خود را جلوی گلوله بدهی (اگر این تنها راه چاره نباشد) که مثلا شهید شوی. ارفاق خدا را نمی دانم... اما با حساب و کتاب های دنیوی که مردن برای مردن شهادت نیست.
و در آخر... یادم رفت بی‌خیال. یادم بیفتد می‌نویسم.

کیسه تهوع لطفا...

شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ب.ظ

کفری ام ، کفری! می‌فهمی؟

فرهیخته می‌خواهی؟ مخاطب شبکه چهار سیما می‌خواهی؟ اینکه چیزی نیست! یک تک پا قدم رنجه کن و به بلاگ دات آی آر، اسلش، چنجز یک سری بزن... پنج وبلاگ اول را باز کن! نه ادامه اش را نخوان! ادامه پست را نخوان برو آنجا یک سری بزن و برگرد...

برگشتی؟ خب برویم سر ادامه پست... پنج وبلاگ اول را باز کردی؟ چه دیدی؟ دسته بندی کن! دسته ای که اصلا در  زمین سیر نمی کردند... دسته ای هم دلانه می نوشتند... آنها را هم د ر این مقال بیخیال! ماندند بقیه... ۹۹ درصد این بقیه از مخاطبان شبکه چهار سیما بودند! نه نه... اشتباه نکن! منظورم این نیست که تلویزیون را روی شبکه چهار نگه میداشتند... بلکه فقط از جنس مخاطبان شبکه چهار بودند نه الزاما مخاطب آن باشند... اکثرشان سیگاری اند... حتی اگر سیگار نکشند... اکثرشان «بقیه‌ش مال خودت» هستند!

از دست اینهاست که کفری ام! از فرهنگ و بی‌فرهنگی گله می‌کنند و اینکه چرا مردان چشم زیاد دارند و زنان مو زیاد دارند و چرا جامعه این قدر اخ است و اواخواهر است و زشت است و کفیر (کثیف به زبان ترکی) است و کسی کاری نمی کند و توی صدا سیما چرا آن فیلم اینقدر ایراد دارد و غیره و ذلک!

یکی نیست بپرسد عزیز دل خودت... برای این کمبود ها (گاها درست و گاها خیالی) چند قدم برداشته ای؟ تو که اینقدر «بقیه‌ش مال خودت» هستی، چرا سالی یکبار به خانه سالمندان سری نمیزنی (در این مورد خودم را هم میگویم که به مدد سنگ اندازی یک مردک نتوانستم)، تو که اینقدر «پر و پاقرص شبکه چهاری» چرا یک تکانی به خودت نمی دهی! تو که اینقدر سیگاری هستی چرا «سیگار مشروع» کسی نمی‌شوی؟

حالم از سیگاری هایی که سیگار نمی کشند روم به دیوار می‌شود...

البته باری شکر که به تعداد وبلاگ نویسان سیگاری سیگار نکش... آدم هایی هستند که قبل از غر زدن تغییر می‌دهند قضا را... دمشان گرم، تنشان سالم

اینجا... آسمان... کربلای ۹۵

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۲۲ ب.ظ

راهی نور شدیم، ضلع غربی ایرانمان را طی کردیم... آذربایجان تا خوزستان... مصداق عینی سرزمین چهار فصل بودن را لمس کردیم... از زمستان شروع کردیم و در کردستان پاییز و در کرمانشاه و لرستان بهار و در خوزستان تابستان را چشیدیم... عجب راه زیبایی بود و عجب مقصد زیباتری...

به شهر دانیال نبی علیه السلام رسیدیم و از رشادت های نابغه جنگی مان حسن باقری شنیدیم... عجب حس عجیبی داشتند این خاک های به ظاهر خاک...

عجیب زیبا بودند دانه دانه این خاک های به ظاهر خاک... انگار کن که بغض چندین ساله رنگ از رخسارشان برگرفته بود... زرد بودند و سرخ... از خون می گفتند و از ایثار و از مردانی که لاله لاله پرپر شدند تا خون از دماغ من و هم نسلی هایم قطره ای به زمین نچکد...

آه... که هزار هزار دفتر از آنها گفتن کافی نیست... رفتیم اروند کنار... مزار غواص هایی که برای خدایشان بی پروا به آب زدند... غواصانی که تکلیفشان ورود به اروند بود... نه الزاما خروج از آن...

آه... که گام به گام این شهرها با آن پوست های سبزه شان برایت سخن ها داشتند... از نخل های سوخته بی سر گرفته تا همان ساختمان هایی که به لطف ترکش های متعدد سوراخ سوراخ شده بودند... انگار که سالها در آنجا زیسته باشم...

علقمه... آنجا که کربلایی شدن را هم رزمان عموی شهیدم تجربه کردند... از میان نیزار ها که گام بر میداشتی... گویی که تک تک همین نی ها... نی هایی که همیشه نماد سوز بوده اند... نماد فراق بوده اند برایت از صحنه هایی که به خود دیدند دیکته می‌کردند... فداکاری هایی که نه راویان فتح از آنها خبر دار شدند، نه نویسندگان کتابها و گاهی نه حتی خود نی ها... فقط رزمنده های فهمیدند و خدایشان...

باید بروی و ببینی و لمس کنی که روی خاک هایی که از شهدا فقط استخوانشان را به خود ندارند... گوشتشان، پوستشان، خونشان همه و همه در بین دانه دانه همین خاکها برایت از عشق می گویند و از پرواز... بماند که گاهی  حتی همان استخوان و پلاک خودشان را نیز برای روز مبادا از دیده ها پنهان کرده اند... انگار که رفتن ماموریتشان را خاتمه نداده ... هنوز که هنوز است، وقتی اندک لغزشی توی دل هر کدام از فراموش کنندگانشان ایجاد شود...استخوانی می نمایند و به یادت می آورند که آهاااای خدا را به یاد بیاور...

شلمچه... محل عروج عموی شهیدم... از خون دلهایش می گوید... از اینکه چه جوانانی را به خود دید...اینکه قدمگاه ثامن بودن و کربلای پنج را به خود دیدن یعنی تمرین برای میزبانی  سربازان یوسف زهرا ...

طلائیه... به قول حاج آقا ضابط... واقعا که چه طلائیه... از حمید باکری می گوید از خیبر می گوید... از تل‌انبار شهید می گوید...آه که کلام از طلائیه گفتن در ضیق است...

چه بگوییم... از چشم های فروننشسته مان، از دامان فرو نگرفته مان از حجابی که برایش خون دادید و ما خلاصه اش کردیم برای سر نماز هایمان... آه که شهدا... آه عمو... بردار زاده ات اینجا تو را به اندازه یک عکس روی دیوار می شناسد... آه عمو که برادر زاده ات اینجا حرفی برای گفتن ندارد...