اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

صد نفر که قبل از مرگ باید شناخت. عین قاف

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ

داستان از آنجایی شروع شد که من از اول خیلی پررو بودم. رفتم حوزه علمیه شهرمان برای دیدن یکی از دوستانم و نشستیم در اتاقش (می گویند غرفه) و با آخوندهای بعد صحبت کردیم. اینطوری نبود که فکر کنید چون آنجا حوزه هست همه شان یک طور فکر میکنند. از بینشان یکی که از من 4-5 سال هم بزرگ تر بود، نظرم را جلب کرد. یعنی همینطوری ارادتمندش شدم! آرام حرف میزد. آرامش ازش میبارید. همینش آدم را مجذوب خودش می کرد. اهل مطالعه بود. منطقی بود. به خاطر پشت کنکوری بودن نیامده بود حوزه. با معدل بالا و اگر اشتباه نکنم المپیاد ریاضی آمده بود. او هم ظاهراً مرا مناسب دوستی دید. کلی با هم صحبت کردیم و شماره رد و بدل کردیم... اذان را گفتند و رفتیم سر نماز. بین دو نماز یک پیامک دریافت کردم... وایبر داری؟ (آن موقع مردم وایبر داشتند.) گفتم نه. گفت: متاسفم برات! به شوخی بود. فهمیدم عین قاف است. عمامه گذاری نشده بود. کچل بود! چون کچل بود کلاه لبه دار (hat) میگذاشت. مجرد بود.

 مدتی گذشت. شاید یک سالی ندیدمش. گاها به هم پیامک میفرستادیم.

اروند کنار بودم... برمیگشتم اتوبوس راهیان نور. روی پل دیدم یک روحانی دارد با تلفن حرف میزند. از صدایش شناختم... با لباس آخوندی! خوشتیپ تر شده بود. مرا نمی دید. یکی دو متر با فاصله ازش حرکت میکردم تا تلفنش تمام شود، بروم جلو. حواسم پرت یک چیزی شد. گمش کردم. کلی اینور آنور دویدم دوباره پیدایش کردم و روبوسی و... معمم شده بود! زن گرفته بود. هنوز از او آرامش میبارید. به عنوان روحانی کاروان آمده بود. پسرهای کاروان مانند پروانه دورش میگشتند. کمی باهم صحبت کردیم و از آن به بعد بیشتر با هم در ارتباط بودیم.

من سر جمع عین قاف را تا بحال شاید 5-6 نوبت از نزدیک دیده ام. اما به اندازه ده سال با او دوستم. دانشگاه قبول شدم و یک روز قرار گذاشتم و رفتم نهار خانه شان. چه آبگوشت خوشمزه ای بود. خانه ای کوچک با لوازم جهیزیه گلچین شده. عین قاف، همسرش هم طلبه است. آنها هر آنچه را نیاز نداشتند نخریده بودند و به جایش چیزهایی را که نیاز داشتند خریده بودند. فارغ از حرف مردم و مردم چی میگن! این دو نفر، عاشقانه زندگی میکردند. اما عاشقانه هایشان کاملا سه ضلعی بود. خدا در اوج عاشقانه هایشان حضور داشت. قفسه کتابهایشان علاوه بر کتاب های حوزوی پر بود از داستان و رمان و هنر! عین قاف چیزهایی را که ما شعار میدادیم، او زندگی میکرد. سستی و تنبلی در کار نبود.

مدتی گذشت. او آمد تهران و رفتیم اینور آنور. رفتیم کتاب خریدیم، برای همسرش کادو خرید! کتاب نبود! عروسک خرید! هر بار که میدیدمش بیشتر رشد میکرد. آرامشش بیشتر می شد. محبوب تر میشد. عاشق تر. برنامه هایی که می ریخت اجرا میکرد. مطالعه، تفکر، عبادت. 

بعد از اینکه یکبار هم من رفتم دوباره قم، هنوز ندیده امش.

عین قاف جنس خاص بودنش بر خلاف جیم الف ملموس نیست. استشمامی است. آرامشش را باید استشمام کرد...

حیف که نتوانستم توصیفش کنم.

تحمل غیبت ،انتظار ظهور...جان به جان بخش اول این ترکیب ها کنی در هر حالتی آزار دهنده و سخت اند...تعبیر خورشید پشت ابر که تابشش میرسد را میدانم و البته که می پذیرم اما...اگر خورشید پشت ابر هم نبود که از سرمای این روزگار یخ میزدیم ...آدم است دیگر! در این روزگار که هر طرف می چرخی جبهه هوای سرد مثل یک سیلی از همان طرف توی صورتت میخورد ناخودآگاه دنبال خورشید میگردی...چه میشود خورشید ابرهای مقابلش بروند کنار و یخ های قلب آدم ذوب بشود...خب !این که خورشید نباشد فاجعه است...خورشید پشت ابر باشد هم طاقت فرساست؛کاری به صداهایمان که به او میرسد و پاسخهایی که بی وقفه و مستقیم از قلب نازنینش به سمت زندگیمان سرازیر میشود ندارم اصلا حتی کاری به این هم ندارم که او بیاید و جهانمان را نجات بدهد ،بیاید این کره سراسر آلودگی و بغض و حسرت و خون را معطر کند که پاک بشود... فقط لااقل کاش میشد ماهم مثل مسلمان های هزار سال پیش امام مان کنارمان بود که برایمان حرف بزند،او را می دیدیم دست تکان میدادیم اوهم لبخند میزد و قند در دلمان آب میشد..!
خب اینها همه درد است امامت نباشد برایش حرف بزنی غصه هایت را بگویی...او نباشد جواب دلگیری هایت از جهان را از که بخواهی؟ مسلمان این عصر بودن یعنی همه فاکتورهای مسلمانی را داشته باشی بعلاوه درد نبودنش و این اتفاقا همان چیزی است که حرکت را میسازد  یعنی انگار یک مبحث را به عنوان ضمیمه باید وصل کنیم به همه مباحث دیگر اسلام که عنوانش این است: «مخصوص همه ی آنهایی که امامشان پیششان نیست» و احتمالا باید راه مقابله با سردرگمی ها، پاسخهای دلگرم کننده به خستگی ها ودلگیری ها و از راه ماندگی ها ، مباحث مفصل تری از امید ،نهایتا توضیح درستی از چگونگی صبر و انتظار و خیلی چیزهای دیگر در آن نوشته شده باشد
بنابراین مطمئنم احساسی هست ناشی از چیزی فراتر از پذیرش و فهم نیاز به او که انتظار روشن در دل آدم را شعله ور تر می کند،که تازه باعث می شود با همه وجودت بفهمی چقدر وقتی خورشید پشت ابر باشد هم سخت است حالاست که به انتظار نمی ایستی و اشتیاق مضاعفی هست که تو را به هر سمتی که نشانی از او باشد می کشاند
 
 
*** (خیلی سعی میکنم این ضمیمه را در مبانی اصلی جای بدهم و بنابراین دیگر اسمش ضمیمه نباشد راستش یک "دوره گردش فکری" برایم پیش آمده و حسابی مشغولم کرده :ما مسلمان هستیم که درد نبودنش را تحمل می کند؟ یا با همین درد است که مسلمان امروز بودن تعریف میشود و اگر ضمیمه را فاکتور بگیریم دیگر تعریف نمی شود؟ ولی به هر حال هر چه که باشد مطمئنم حسی فراتر از ملزومات اولیه هست حالا چه به عنوان ضمیمه باشد چه نباشد)  

چاقو

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ

گاهی چون داستان ابراهیم را قبلا از بر شده ایم، اسماعیلمان را به قربانگاه می بریم که چاقویمان نبُرد... امیدِ کثیف نبریدن چاقو، قطعاً تیزترش خواهد کرد.

ظهورِ انتظار

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

به نظر می رسد تعریف واژه برای برخی از موضوعات انتزاعی باعث شده است که فکر کنیم یک سری چیزهای جدید، خاص و نتیجتاً مفاهیم مجزایی هستند که از مفاهیم دیگر کاملا استقلال دارند.

"به نظر من" احتمالا موضوع «انتظار ظهور» هم جزء همین دسته است. تعریف عبارت مجزای «انتظار ظهور» باعث شده است که تصورمان به ما تحمیل کند که اینطور بیندیشیم که «انتظار ظهور» مستقل از عبادات/اعمال دین اسلام بوده و ذیل مفاهیم خاصی تعریف می شود.

حدود دو ماهی هست که با گروهی از دوستانم در همین بحث «سه شنبه های مهدوی» که جدیدا راه اندازی شده، به عنوان طراح پوستر و بنر و... همکاری می‌کنم. البته همکاری ام دقیقا شبیه کاسبی خصوصی است که سفارشات تیم را قبول می کند، انجام می دهد، پول می گیرد. همین. فقط من بخش آخر را انجام نمی دهم؛ وگرنه به خاطر مشغله ذهنی و فاصله فیزیکی ام با جامعه هدفی که آنها کار می کنند، هیچ همکاری و عضویتی در تیمشان نداشته و تنها یکی از افراد این گروه را می شناسم.

و اما بعد...

طی طراحی هایی که برایشان انجام داده ام و کلا دیدی که نسبت به این اقدامات (کیس استادی: سه شنبه های مهدوی!)  دارم، به نتایجی رسیده ام که دقیقا نمی دانم چقدر درست اند.

چنانچه در سطور آغازین همین مطلب عرض کردم، به نظر می رسد، موضوعی به صورت مانع تحت واژه انتظار ظهور تعریف نمی شود؛ و اگر بنا باشد گروهی چنین حرکتی را کلید بزنند باید و باید این موضوع را صرفا از جهت حسن مطلع بودن در برنامه کاری شان قرار دهند و دیدی که نسبت به آن داشته باشند «گذار» باشد و لاغیر.

شما تصور کنید در میدان شهر میزی گذاشته اند و خوراکی ای پخش می کنند. اسمش هم سه شنبه مهدوی و کنارش بنر زده اند مثلا «بیایید منتظر حضرت صاحب الزمان باشیم». خب. تذکری می گیریم که منتظر مولایمان باشیم. سه شنبه مهدوی بعد، خوراکی، میز، انتظار. سه شنبه مهدوی بعد، میز، خوراکی جدید، انتظار. خب. سه شنبه مهدوی و سه شنبه های مهدوی بعد... همین روال تکرار می شود و ما هر هفته مثلا ذکر انتظار ظهور می کنیم. اما سوالی که پیش می آید این است که «مهدویتِ» یک سه شنبه و انتظار یک هفته به چیست؟ اصلا منتظر بودن یعنی چه؟! و کسی که می‌خواهد دیگران را به انتظار ظهور دعوت کند، دقیقا باید به چه چیز دعوت کند؟ منتظر باشیم که منتظر باشیم که منتظر باشیم؟! این روال تا کجا باید ادامه پیدا کند؟ تا تحقق ظهور. خب؟ مگر اگر میزی نبود و خوارکی ای پخش نمی شد، مردم چه کار میکردند؟ مردم منتظر (با این معنی که این دوستان تصور دارند) نمی ماندند؟ خب منتظر نمی ماندند چه کار می کردند؟ می رفتند؟ مگر منظور از عدم انتظار ظهور رفتن است که نقطه مقابلش این ماندن ها و تکرار ها باشد؟

خب پس چه؟

تصوری که از انتظار ظهور دارم (شاید هم غلط) این است که انتظار ظهور نه چیز جدیدی است و نه ذیل اعمال و اقدامات خاصی تعریف می شود. حدسم این است که منتظر ظهور بودن چیزی جز «مسلمان» بودن نیست.

یعنی جمع کنیم؟

خیر! یک نگاهی به سیر عناوین سخنرانی ها (و بعداً کتاب ها) ی شهید مطهری بیندازید. نخوانید! فقط اسمشان را نگاه کنید و دوره تاریخی شان را. به نظر می رسد در برهه های مختلف بسته به اینکه چه واژه هایی در جامعه باب شده باشند و عده ای بخواهند با (سوء) استفاده از واژه بازی مفاهیم باطل را به خورد مردم دهند، استاد مفاهیم قبلی را با همان واژه های غلط انداز برای مردم شرح داده باشند. در دورانی که بی بند و باری خود را به جای «آزادی» برای مردم قالب کند، استاد سخنرانی های تحت عنوان «آزادی معنوی» را کلید می زنند. یا مثلا خدمات متقابل اسلام و ایرانیان و ...

خب؟

حال که واژه مهدویت و انتظار در اذهان عمومی از اقبال خوبی برخوردار است، چرا ما نباید از این واژه استفاده کنیم؟ مگر نگفتیم انتظار ظهور یعنی مسلمان خوب بودن؟ خب همین را کلید بزنیم! سه شنبه های مهدوی یا هر شنبه دیگری را با این اسم «به عنوان شروع» داشته باشیم و بعد از اینکه با مخاطبمان انس گرفتیم «گذار» کنیم به سوی «تعریف انتظار»؛ به عبارتی پس از اینکه «انتظار» را تذکر دادیم (و گرفتیم) «چگونه-انتظار» را ادامه دهیم.

که انتظار به گذر است و رکود به ماندن.


از این جهت که این متن یک برداشت شخصی است، اگر نقد کنید خیلی خوشحال می شوم. سازنده هم نبود نبود.

من باب رشته

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۴۶ ق.ظ

یک بخشی از دروسی که برایمان در دوره کارشناسی زیست فناوری یا همان بیوتکنولوژی ارائه می شود، به نظر می رسد طوری برنامه ریزی شده است که ما علاوه بر کارهای مربوط به رشته خودمان نقشی شبیه آنچه مهندسان صنایع در علوم مهندسی ایفا می کنند را در آزمایشگاه های مربوط به فناوری های زیستی (حال پژوهشگرانش چه از مسیر میکروبیولوژی آمده باشند، چه سلولی مولکولی چه ...) ایفا کنیم. یعنی به عبارتی نقش مترجم بین رشته های مختلف این حوزه. این را از آن جهت می گویم که هم درس های رشته های مختلف (این حوزه) را می خوانیم و هم دروسی با مضامین تجاری سازی و مدیریت بازار، هم دروسی که مختص خودمان است و هم البته یکی دو درس از مهندسی شیمی. 

اوایل که وارد این رشته شدم فکر می کردم، بیوتکنولوژی باید یک تعریف سفت و سخت داشته باشد که سایر رشته ها در آن نگنجد. الان هم به همین معتقدم اما آن اوایل چیزی گیجم می کرد و آن هم این بود که مثلا وقتی فارغ التحصیلان میکروبیولوژی کارهای آزمایشگاهی و کاربردی میکنند (مثلا ساخت پنی سیلین) با کسی که بیوتکنولوژی خوانده و کار آزمایشگاهی می کند چه تفاوتی دارند... تا اینکه رفته رفته جوابی خیلی آسان اما درست برای این پیدا کردم، و آن این بود که علوم زیستی تا زمانی که مربوط به «شناخت» باشند می شوند زیست شناسی، وقتی وارد کاربرد شدند می شوند «زیست‌فناوری». حال کسی که میکروبیولوژی خوانده یا هر چیز زیستی دیگری به جز بیوتکنولوژی و دارد «کار» آزمایشگاهی انجام می دهد، یعنی وارد «بیوتکنولوژی» شده است. به همین دلیل است که رشته بیوتکنولوژی تازه‌تاسیس است، در حالی که علم بیوتکنولوژی (مدرن) سالهاست که دارد کار خودش را انجام می دهد.

اما بحثی که باقی است این است که برنامه این رشته طوری چیده شده است تا یک بیوتکنولوژیست مجبور نباشد (برخلاف یک زیست شناسِ وارد شده به بیوتکنولوژی) برود و علاوه بر کلی مباحث مخنلفی که خوانده، کلی هم مهارت های آزمایشگاهی یاد بگیرد. و به نظر می رسد تا حدودی نیز موفق بوده است.

خواستم یک متن در مورد «ظهور» بنویسم... مثال رشته مان را زدم، دیدم بهتر است همینجا تیتر مطلب را هم عوض کنم و ظهور را بعد از ظهر که امتحان ژنتیکم را دادم بنویسم.

:)