اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

۳ نظر ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۴
محمد رنجبر دیلمقانی

در روزهای اخیر به یادآوریِ عزیزی مجبور شدم گریزی بزنم به اعتقادات عبدالکریم سروش. داشتم فکر می کردم چه چیزی باعث شده که یکی از مأمومین ایشان بتواند خاطر شخص مذکور را مکدر کند. کلّی فکر کردم. متاسفانه به خاطر علم اندکی که دارم شاید نتوانم سروش و اعتقاداتش را آنطور که باید نقد کنم. اما آنچه برایم حائز اهمیت است، این است که سالیان سال است همین روند ادامه دارد. روند ایجاد شبهه در ترم اولی های دانشگاه ها با عبارات فروریزنده ای مانند «این ها را در دین و زندگی دبیرستان به خوردتان داده اند.» یا مثلا «من هم دو سه سال پیش همینطوری فکر میکردم» از زمانی که یادم می آید بوده و هست.

اما مسئله اینجاست... چرا در همان دین و زندگی دبیرستان آنچنان که باید مبانی را متناسب با شبهات روز تبیین نمی کنند تا شاهد این همه فاصله بین مدرسه و دانشگاه نباشیم. حداقل اگر می خواهند قدیمی هم بمانند چرا از قدیمی های به روز استفاده نمی کنند؟ نحوه تبیین بزرگانی همچون شهید مطهری چند درصد از سهم کتاب ها را از آن خود کرده است؟

شاید استدلال شود که ارائه برخی از پاسخ ها قبل از ایجاد شدن سوال در دانش آموزان شاید درست نباشد. خب چرا همان سوال را هم در ذهن دانش آموز آنگونه که شایسته است ایجاد نمی کنند؟ تا کِی باید شاهد این باشیم که دانش آموز شب را در رخت خوابش توی کانال های تلگرامی الحادی بچرخد و کلی سوال برایش ایجاد شود و روز که آمد مدرسه بهش بگویند «ایمان، تقوا، عمل صالح» دریغ از حتی یک جمله تعریف ایمان، تقوا یا عمل صالح...

حالا غُر که روی سیستم آموزشی زیاد است. 

دوستی دورگه دارم که مادرش لبنانی است و پدرش فرانسویِ مسلمان. همیشه ی خدا انتقادش به ایرانیان این است که وقتی به ساینس (که با علم تفاوت دارد) می رسند مثل ویکی پدیا اطلاعات دقیق و دست اول را بلغور می کنند اما وقتی اندک اطلاعاتی در مورد مسائل دینی چه تاریخی چه تحلیلی ازشان میپرسی چنان پرخاش میکنند که مگر من آخوندم انگار ازشان تفاوت تعداد دلو های آب کشیده شده برای تطهیر چاهی که موش در آن افتاده با چاهی که در آن گاو فربه هلندی افتاده را پرسیده ای!

آشفتگی این پست را به این حساب بگذارید که نقص سیستم آشکار است و آنالیز آن را بلد نیستم... فقط میدانم خروجی مسموم است.

و همین!

۲ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۲
محمد رنجبر دیلمقانی

در کنار خطوط سیم پیام           

خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران       

آن دو را چون دو دوست میدیدند

روز از روزهای پاییزی

زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب درحال من تامل کن

ریشه هایم زخاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی

مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی مروت او

سیمها پاره گشت و کاج افتاد

برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز

انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی

تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز

با تبر تکه تکه بشکستند

شعر از: محمدجواد محبت

۰ نظر ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۱۸
محمد رنجبر دیلمقانی

از انقلاب شروع کنیم. سال 57 انقلاب می شود و امام روی کار می آید. این از این. شروع میکند کادر سازی و تربیت نیروی انسانی. البته فقط امام نیست. مردم به حد کافی رشد کرده اند که منجر به انقلاب شده. برآیندی از رشد مردم و تاثیر امام و از طرفی هم غربالی به نام انقلاب می شود هزارن نفر نیروی انسانی «متعهد و متخصص» اواخر دهه 50، که قشر آینده ساز و کشور سازش از متولدین دو دهه 30 و 40 تشکیل شده اند. یعنی جوان هایش متولد دهه 30 هستند و نوجوان هایش اوایل دهه 40.

جنگ می شود.

حدود 210 هزار نفر شهید می شوند1 که اگر آمار ها درست باشند حدود 180 هزارنفرشان زیر 30 سالند (آماری که من دیدم خود 30 ساله ها را همه جزو بقیه حساب کرده بود).

در طی سال های انقلاب و جنگ، نخبه ها یا به ترور یا در جنگ شهید می شوند. از آن مقامات بالا بگیر تا مدیران جزء غربال می شوند... یا ایندفه بگوییم گلچین. سیاستمدار، مبارز، چریک، نابغه جنگی، هنری... بهشتی، آیت، چمران، باقری، آوینی و افراد کمتر مشهور و ظاهرا (به چشم ما زمینی ها) عادی که مثلا این عزیزان شناخته شده نیستند؛ همه اینها شهید می شوند. به عبارتی مثلا فرض کنید اگر کشور در آن روزها از هر سنی 10 نفر داشته باشد یکی شهید میشود. شاید یکی هم به اسارت می رود.

اما نکته ای هست! چون در مقامات بالا نخبه ها شناخته شده اند و تاثیرشان زیاد، گلچین شدنشان به صورت حساب شده است. پس، از هر 5 مدیر بالارده خوب شاید 4 تا شهید می شود.

زمان می گذرد. پنج، نُه، هشت...

حال ایران مانده، کلی خرابی، کلی عقب ماندگی ناشی از جنگ و مدیران گلچین شده با شدت زیاد. حواصل انقلاب و امام دیگر نیستند. نه اینکه هر که مانده حاصل امام نیست، تراکم حواصل اما کم است. خبری از بهشتی نیست، مطهری هم نیست... خیلی های دیگر هم نیستند. وقتی این عزیزان و خیلی های دیگر نباشند، مرحومِ فعل، مجبور به ریاست جمهوری می شود. چمران نیست، نمی دانم حسن باقری نیست، آوینی نیست...  و همین روال از وزارت خانه ها ادامه پیدا می کند و تا ادارات کوچک شهرستان ها می رسد.

متولدین سالهای جنگ و بعد از جنگ بزرگ می شوند. این ها تربیت شدگان مربی خوب دیگری هستند و فعلا گلچین نشده اند. متولدین دهه شصت تا اواخر دهه هفتاد الان جوان ها و نوجوان های ایرانند. اینها گلچین نشده اند، تربیت شده دست مربی خوبی هستند، بالطبع مانند نسل های قبل خرده شیشه دار هم بینشان پیدا می شود. چمران ها و بهشتی هایشان فعلا مانده.

اینها که کار ها را دست بگیرند یواش یواش قطعا وضع متفاوت تر خواهد شد. خوبی اش فقط به جوانگرایی نیست... به تربیت گرایی هم هست.

الان در فرودیم... نشا ها که جوانه بزنند، فرازمان خودش را نشان خواهد داد. چنانچه الان در مسائل مربوط به 20-30 ساله ها بهبود را می بینیم... 20-30 ساله ها که بشنود 30-40 ساله، پرواز خواهیم کرد. ان شا الله

1 برای اینکه بفهمید چه قدر زیاد است، وقت بگیرید و در هر ثانیه دو شماره بشمارید... 30 ساعت طول می کشد

۱ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۵۸
محمد رنجبر دیلمقانی