اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

درباره بلاگ
اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

۱۵۴ مطلب توسط «محمد رنجبر دیلمقانی» ثبت شده است

۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۷

من


وقتی تو خودمم قضیه رو برا خودم توجیه میکنم

اما وقتی کالبدمو ترک میکنم، 3 متر فاصله میگیرم، حافظه مو از حالت دانای کل به سوم شخص راوی تغییر میدم... بدم میاد از خودم، خیلی بدم میاد؛ می فهمی؟

محمد رنجبر دیلمقانی

نیک شنیده ایم و بسیار خوانده ایم که مرد (فرد!) هر چه بیشتر سفر کند بیشتر می داند و میفهمد و رشد میکند...

اما کدام سفر؟ چه سفری؟

اینکه با هواپیما دو سوته سفر کنید به کشور مقصدتان و دو روز توی هتل بمانید و کاملا ایزوله بروید بازارشان و از دیدنی هایشان لذت ببرید میتواند به پختگی تان بیفزاید؟ تازه! افرادی که میبینید هم بازاری های آن مملکت هستند! که نماینده های خوبی برای آن فرهنگ هم شاید نباشند، باشند هم فقط یک قشرند! بگذریم که بعضا اصلا جزء آن مملکت هم نیستند.

قطعا بله! اما چقدر؟ حد اعلی؟ قطعا خیر!

چه سفری پس؟ تا پخته شود خامی؟

سفری که سراسر سرشار باشد از اصطکاک! با لولیدن بین مردم و فرهنگ کشور و شهر مقصد... شاید برایتان اتفاق افتاده رفته اید یک مکان تاریخی را دیده اید و لذتی برده اید و بعد از برگشت یک مثلا مستندی در باب همان مکان در تلویزیون دیده اید یا خوانده اید و از خودتان پرسیده اید، وای همچین جایی من رفته بودم و نمی دانستم؟

این از همان نلولیدن است! 

در شهر مقصد با مردم عادی نیک و عمیق نشست و برخاست کنید ( و عمیق، نه مدید) صحبت کنید، بگویید، بشنوید، شاید کتک بخورید، شاید تکریم شوید... این می شود سفرِ آدم پز.

و عمری است آرزویم است بسیار سفر آدم پز... تا پخته شوم شاید!

محمد رنجبر دیلمقانی
۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۲

برای ماندن... برای رفتن...

بی مهری های مسئولین به تنگمان آورده... رفتنمان گرفته...

میخواهم از امروز دلایلی که باعث رفتن هستند را هر روز که اتفاق می افتد اینجا یادداشت کنم. و همچنین نقاط مثبت جدیدی که جرقه ی نرفتن هستند را...

همراه باشید و نظر بدهید

محمد رنجبر دیلمقانی
۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۹

دنیا

رضا میخوام بذارم در رم
[11:34:03 PM]Reza:
منم ببر
یواش یواش دارم احساس خفگی میکنم

edited 
[11:34:42 PM]Mohammad:
رضا یه چیزی در گوشی بهت بگم

[11:34:52 PM]Reza:
گوشم باهاته

[11:35:18 PM]Mohammad:
همه جای دنیا گَنده
فقط نوع گندیش فرق میکنه

[11:36:23 PM]Reza:
دنیا
کاش میشد بری تو ی روستا
دو تا گاو داشته باشی
برا خودت چوپانی کنی
بخدا الان راضیم به این وضعیت برم چوپانی کنم
دور شم از این همه کصافتکاری
گند بزنن به ارمان
گند بزنن به ایدوئولوژی
گند تف
محمد رنجبر دیلمقانی

غدیر.

عیدتون مبارک. اصلا کیفش به اینه که خدا همیشه یه راه گریز برای اونایی که نمیخوان فرمانشو بپذیرن اما روی اینم ندارن که با شخص خدا مقابله کنن میذاره. چه میدونم اسم علی رو در قرآن نمیاره، پیامبرش از یه کلمه (مولا) که معنی «دوست» هم داره استفاده میکنه، برای آخرین امامش واقعه ای شبیه غدیر برگزار نمی کنه و الخ... البته همه این کارای خدا کلی دلیل دیگه هم دارن. اما کیفش به اینه که این دلیل رو هم داشته باشن. چون هم خدا بنده های احمقش رو «هم» دوست داره و هم اینکه قصد نداره که بنده هاشو بندازه تو سه کنج هدایت شدن! به عبارتی برای هدایت و فهموندن سرسره درست نکرده که اون بالا بذاره بعد طرفی زرتی سُر بخوره بیاد پایین، به جاش «راه» درست کرده... یا چطور بگم... در تامین دلیل هدایت، جبری عمل نکرده... همه گزینه های پیش روی یه استدلال رو هدایت قرار نداده... البته راهشم انقدر شفاف نشون داده که اونی که «میخواد» بتونه تشخیص بده.

علی خودشم سرسره هدایت نیست... راهشه... راهبرشه... عیدتون مبارک... خوشبحالمون که غدیر توی تقویممون هست.

امیر رضا.

الان که دارم این را مینویسم وارد نهمین روز از تولدش می شود. امیر رضا نام گرفته. همان دو وجبیِ کمتر از 3 کیلو شده وسیله بخشش کلی عناوین ... ندانسته کلی واسطه بزرگ شدنمان شده. من و برادرم را دایی، مادرم را مادربزرگ، پدرم را پدربزرگ کرده و از همه مهمتر... خواهرم را و همسرخواهرم را... مادر و پدر کرده... همین 2 وجبیِ کمتر از 3 کیلو...

ساعت ها می نشینم و به صورت دوست داشتنی و معصومش نگاه می کنم و مدام به این فکر میکنم که مدتی کوتاه پیشتر پیشمان نبوده. تکوینش در بطن مادرش را از نظر می گذرانم... آنقدر مسئله پیچیده است که وقتی وسطش میرسم دوباره تعجب میکنم که مگر این مراحل میتوانند همچین نتیجه ای به بار آورند و دوباره برمیگردم سر خانه اول. اصلا مگر می شود دو دوتا کنی 400 بشود. 4000 یا چه میدانم، امیر رضا. ولی شده. کوزه گرش فوت کوزه گری اش را خوب دمیده که خودش هم حظ کرده. باید باشید و ببینید چه نشاطی به خانه بخشیده. جل جلاله.

استارتاپ.

از بهمن ماه پارسال به جبر شیرین چارت درسی ام درگیر یکی دو پروژه صنعتیِ بیوتکنولوژی شدم که کلی بهم افزود. به تاسی از این روند شیرین در اثنای همین پروژه، دو سه تیم جدید را برای پروژه ای جدید دور هم جمع کردم و با هر کدام در قالب متفاوت به حل یک مشکل کشور سعی کردیم بپردازیم.

بعضا که دارم بین مقالات خارجی برای تکمیل دانسته هایم میچرخم مدام کارهای انجام گرفته در کشور های مختلف، یا ایده های خیلی به درد بخور که میتوانند کلی از مشکلات مملکتمان را حل کنند به پستم میخورد و حسرت خورده از اینکه در روز نمی توانم بیشتر از 24 ساعت زندگی کنم و در نوار ابدیت نمی توانم جز یک عمر را سر کنم (شما را جان عمه تان بحث جهان های موازی را پیش نکشید) از رویشان گذر میکنم.

به قول مرد ساکن انتهای خیابان فلسطین، ایران رتبه اول را در استفاده نکردن از ظرفیت ها دارد. این همه آدم... این همه تحصیل کرده.. این همه بیکار... به راستی چطور میتوان آن مسائل را گذاشت وسط و این آدم ها را چید دورشان؟ وقتی به اثراتش فکر میکنم... عضلات صورتم طوری منقبض می شوند که یک هلال رو به بالا توسط شفتینم! روی صورتم نقش میبندد. 

محمد رنجبر دیلمقانی