ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

درباره بلاگ
ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۱۱۸ مطلب توسط «محمد رنجبر دیلمقانی» ثبت شده است

۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۷

نکبت...

نکبت در عرض 4 برنامه زپرتی بین 1 تا 2 تومن اینور آنور کرده (اند)...

چایی که جلویشان میگذاری فنجانش را دو دستی می گیرند و از در جا زدن ایران می گویند و لزوم کوچ...

فقط زودتر...

کوچ کن عنتر نکبت... کشور شهید چمران می خواهد عاری از کثافت باشد.


با گریه بخوانید... گریه سرشار از کمبود چمران ها... 

محمد رنجبر دیلمقانی
۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۱:۵۹

دل اما نه.

یک لحظه شالوده فکری تان را بی منطق کنید و شرک بورزید. فرض کنید برای رسیدن به مقصودتان دو اراده وجود دارد... یکی اراده شما و مقصودتان و یکی اراده خدا...

شفاف و بی آرایه مینویسم و شفاف و بی کنایه بخوانید. اراده ای که مال شما باشد حتی اگر به همراهیِ خود مقصود هم باشد تنها به فیزیک مقصود (شاید) منجر خواهد شد.

شفاف و بی آرایه بخوانید، "دِلـ"ـش پدرسوخته تر از این حرفاست که بخواهد با اراده شما یه حتی خودش به دست آورده شود. حتی اگر فیزیکش زیر یک سقف با شما باشد!

آنچه شما میخواهید فیزیکِ صرف نیست.

شما دل می خواهید. شاید اختیار دل در این مورد خارج از اراده شما و حتی خودش باشد.

دل به دست نخواهد آمد... مگر با اراده خدا. و اگر اراده خدا باشد، دل، فیزیک را برای رسیدن به جنگ وا خواهد داشت. 

دل ها زیر سقف خواهند رفت و برای زیر یک سقف آوردن فیزیک ها خواهند جنگید. فیزیک ها تابع دل خواهند جنگید.

دل کجا و فیزیک کجا.

اراده خودت و مقصودت که باشد، بعید نیست بشنوی "جنگ نکن. فیزیکم زیر یک سقف با تو، دل مخواه اما. دست خودم نیست"

اصلا این ها را بی خیال...

از صفر فکر کنیم.

ببینید از زیر بالکنی راه می روید و گلدانی از دست آقای ایکس می افتد سرتان. سبب قتل معلوم است. ایکس است و گلدان. قاتل اما وجود ندارد. شاید خیلی دوست داشته باشید ایکس را به بهای خونتان قصاص کنند. اما ایکس قاتل نیست. واقعا نیست. اینجاست که می زنید زیر گریه و از فرط استیصال در برابر "بلای بی مقصر" زار زار زجه می زنید و ایکس را التماس می کنید که سبب نباشد. یا سبب کشته شدنتان نشود یا حداقل قاتل باشد تا بتوانید مجازاتش کنید.

نیست اما. و زمان طولی جلو می رود.

از شرکی که کردید استغفار کنید. یک اراده وجود دارد و تمام. گاه این اراده را به اسم خودتان جا میزنید و برای اینکه صاحب اراده وجودش را بزند در گوشتان فیزیک را نصیبتان میکند و دل را نه... و گاه صاحب اراده از همان اولش می شناسید و منشا اراده را می فهمید کیست و او نیز دل را می گذارد در اختیارتان.

اصلا این را بیخیال... از آخر به اول پِلی کنید.

مشرک که بشوید، فیزیک (شاید) مال شماست. دل اما نه.

ببخشید همه مان را یک راست میخواهم جهنمی کنم... اما کسی چه می داند... شاید فقط دو گناه داریم. همه گناهان یا شرکند یا کفر. شاید.

محمد رنجبر دیلمقانی
۲۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۶

Missdom

Y'know what? I do do miss you. My days are going worse and worse... I'm getting further and further from you. Do u believe, I Don't remember you face, neither your voice... where the hell are you right now? Don't you want to call me and tell all the things happened was dream.

محمد رنجبر دیلمقانی
۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۷

و سقوط

ظهر یکشنبه 7 آبان 1396 آقای میم عین بعد از اتمام آخرین کلاسش کیف به دست می رود پشت بام دانشکده شان، دانشکده حقوق، کیف را می گذارد لب پشت بام و رو می کند به آسمان و در کسری از ثانیه در حالی که پشت می کند به زمین و همکلاسی ها و خانواده و مدال المپیاد ادبی کشوری و کلی آدم و جماد و نبات و... و تمام وجودش را به سقوط سپرده و -شاید- غیرمنصفانه ترین قتل ممکن را مرتکب می شود.
کنار حوض دانشکده در چند متری مرتضی (دوستم که حقوق می خواند) که در حال چای خوردن جلوی بوفه دانشکده هست، با تقدم ناحیه سر نقش زمین می شود. مرتضی -آنطور که دوستانم می گویند- این دو روز را از بهت فقط می خندد. بُهت ناشی از مواجهه با مرگ همکلاسی اش جلوی چشمانش با سری شکافته، نفس هایی عمیق در حال احتضار و... (حال خودم دارد از جمع بندی این لحظات مور مور می شود)
میم ر که من باشم هیچ وقت میم عین که مقتول و در عین حال قاتل باشد را ندیده است. اما به خود اجازه می دهد فارغ از جو لفظی جامعه او را قضاوت کند. میم عین بی انصاف است. این تنها قضاوتی است که میم ر می تواند در مورد میم عین بدون داشتن اطلاعاتی اضافی ارائه دهد. میم عین خیلی بی انصاف است. میم عین -می گویند- زیاد رفیق نداشته. میم عین بجای تقسیم ناراحتی هایش با اطرافیان، با این کارش مشکلات و ناراحتی هایش را در تک تک آدمهایی که از این قضیه با خبر می شوند، به تناسب عمق خبرداری شان، ضرب می کند. او ناراحتی اش را در مرتضی به توان می رساند؛ مرتضی و سایر افراد حاضر در محل هیچ وقت سر شکافته همکلاسی شان را از یاد نخواهند برد. مرتضی و این از یاد نبردن سر شکافته میم عین شاید جزء کوچکترین ستم هایی است که میم عین با قتل خودش به زمینیان روا داشته است. حوض حقوق هرگز سر شکافته میم عین را فراموش نمی کند. در این رخداد همه زمینیانی که میم عین بهشان پشت کرده مقصر اند.از حوض حقوق گرفته تا همان پدر و مادری که الان دارند دیوانگی حاصل از »خود قتلی« فرزندشان را سپری می کنند. اما واقعا میم عین در قبال این تقصیر چقدر حق دارد غیرمنصفانه ترین قتل ممکن را مرتکب شود؟ ولله ندارد.
-می گویند- دانشکده حقوق امروز روزی بحرانی پشت سر گذاشته است. عده ای در تاثر مراسمی راه انداخته اند؛ و عده ای لاشخور هم آن وسط، از آب خونالود ماهی می گیرند و مطالبات قدیمی خود را از خوابگاه گرفته تا ماجرای تکراری سنوات پیش می کشند.
میم عین فریب رو به آسمان بودن را خورده... اما بد سقوط کرده است... خیلی بد. خداوند ببخشایدش. و ما را نیز.

محمد رنجبر دیلمقانی
۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۶

در نمی زند...

یکی از دانشجویان دانشگاه، گویا داشته موهایش را سشوار می کرده که یکهو سشوار دچار اتصال می شود و متاسفانه همدانشگاهی فوت می کند.

مرگ... چه نزدیک است و چه دور می پندارمش...

فردا صبح هم اگر بیدار شوم طوری بیدار خواهم شد که انگار که قطعا قرار است تا شب زنده بمانم... مسخره است... 

محمد رنجبر دیلمقانی