اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۳ مطلب با موضوع «سیاسی» ثبت شده است

آلزایمر

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ

دارم فکر می کنم اگر در مورد حکومت، یک رفراندوم که ۲۰م ماه است، و یک رفراندوم سر برج که حقوق ها پرداخت شده برگزار کنند آیا نتایج یکسانی خواهد داشت؟ حالا تغییر رئیس جمهور و اصلاح اقتصاد و گذشت زمان مثلا ۵ ساله بماند.

واقعا که دموکراسی چقدر مسخره است...

سردر یعنی حیثیت. 10 دی 96 (بخش اول)

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۵۲ ب.ظ

10 دی سردر دانشگاه تهران

شبِ 9 دی است، بعد از آن همه فضولی نشسته ایم و داریم با بچه ها صحبت می کنیم و تحلیل می کنیم و مشکلات جهان را حل می کنیم! ماجرای شعار «مرگ بر فتنه گر» را یکی از بچه ها توضیح می دهد. (العهده علی الراوی!) مامورها عده از اغتشاشگران را دنبال کرده اند و آن ها هم رفته اند داخل دانشگاه. طبق قانون هم ماموران اجازه ورود به دانشگاه ندارند. رفته اند آنجا زیر سردر بس نشسته اند و کم کم دانشجوهای انقلابی جمع شده اند و از داخل دانشگاه دایره را بر آنها تنگ کرده اند تا بیرونشان کنند. در آن هیر و ویر روی سردر با اسپری نوشته اند «مرگ بر دیکتاتور» (اگر به لغت باشد که ما بر لزوم لعن و مرگ دیکتاتور ها مقیدتریم. فقط غلط اضافی شان در مقصود است نه لغت.) دایره که بیشتر برایشان تنگ تر می شود یکهو مینشنینند تا کسی نتواند بیرونشان کند. دانشجوهای انقلابی هم گویا یکی یکی کشان کشان از دانشگاه بیرونشان میکنند. (البته مفصل تر از این حرف هاست، آن وسط سنگ و سنگپرانی و درگیری هم می شود اما چون ترتیب وقایع را نمی دانم ترجیح می دهم رد شوم) 

خبر می رسد دانشجوهای بسیجی می خواهند فردا کولاک کنند. قرار شده هر چه تشکل انقلابی‌ است خبر شوند جمع شوند دانشگاه تهران و حماسه کلید بزنند تا «انحطاط 96» را هم 10 دی خفه کنند. پیامک زده اند به فرمانده های بسیج های دانشگاه های تهران تا فردا حدود های 8 جمع شوند دانشگاه تهران. از قرار معلوم فردا در ورود و خروج سخت گیری به عمل خواهد آمد.

10 دی:

صبح بیدار می شویم.

من و سید و آقای حاء. می رویم پایین ترین درب 16 آذر، بخاطر بی حراستیِ حراست در ماجرای 9 دی (البته فقط به خاطر کمبود نیرو)، حراست از دانشگاه را بسیج «هم» عهده دار شده. یکی از ما سه نفر آقای جیم را که از گنده بسیجی های دانشگاه است دم در می شناسد. با هماهنگی او و حراست وارد دانشگاه می شویم.

برنامه این است: تا نماز ظهر جمع شویم و بعد از نماز ظهر در داخل دانشگاه تجمع کنیم. مارکسیست ها و ضد انقلاب های دانشگاه هم دیروز که به جمع از بیرون آمده ی دانشگاه ملحق شده بودند، همان دیروز قرار گذاشته اند 10 صبح / 2 بعد از ظهر همانجا دوباره تجمع کنند! 2 زمان بینشان هماهنگ شده! ماهم قرار است با ساز آنها برقصیم!! اگر زدند می زنیم، نزدند نمی زنیم، رفتند شعار میدهیم و میرویم ماندند می مانیم. اصلا آمدیم آنها را مورد عنایت قرار دهیم. از طرف دیگر هم هدف دیگرمان نشان دادن لشکر برای کلید زدن حماسه های مردمی است. بالاخره دانشجو حداقل 3 روز باید از مردم جلوتر باشد یا نه؟

نماز تمام می شود. از مسجد خارج می شویم و جلوی مسجد تجمع می کنیم، تعداد خیلی است (تخمین بلد نیستم). پسرها جلو تر می روند و دختر ها عقب تر و یکی از بسیجی های دانشگاه شعار های اقتصادی سر می دهد و تکرار می کنیم. می رویم زیر سر در و شعار دهنده مان می گوید که 7-8 دقیقه اینجا شعار می دهیم و می رویم به سمت مزار شهدا.

3-4 دقیقه می گذارد خبر می آورند که مخالف ها آن پشت تجمع کرده اند و منتظرند ما برویم بیایند زیر سردر شوی رسانه ایِ «همه دانشجویان کشور علیه نظامند» راه بیندازند. به همین خاطر همانجا می مانیم. شعار می دهیم، یار دبستانی میخوانیم، نوحه می گویند و سینه می زنیم. «چپ راست فتنه گر علیه کار و کارگر!» (این شعار از شعارهایی است که قافیه تنگ آمده و شاعر...) «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل، فتنه گر و جایگشت های مختلفی از معاندین!»، حتی «پله کردن برجام در جهت ذله کردن مردم!!!» و... پرچم های یا حسین را از در به سمت بیرون به اهتزاز در می آورند، (درِ سردر بسته است!) مردم جمع می شوند و گاهی هم نوا می شوند. آن وسط جیم می شوم و سُر می خورم بین آنوری ها (واقعا نام واحدی نمی توان رویشان گذاشت) که جمع شده اند جلوی دانشکده هنر. ظاهرا تشکلی نیستند. دو سه نفر لیدر دارند. ظاهرا زیاد هم دیگر را نمی شناسند. تنها نقطه اشتراکشان، اپوزوسیونِ ما بودن است! گاهی حتی آن هم نیستند. گنده هایشان مارکسیست هایند. اما بدنه شان هر طیفی دارد. و هر قیافه ای! دخترشان بیشتر از پسرشان است. پسر های مو بلند، گاهی پریشان، گاهی دم اسبی، یکی ریش انگلیسی، یکی هم پیراهن سفید و کت مخمر و و کلاه کج! حلقه زده اند و نشسته اند و صحبت می کنند تا به حرف واحد برسند (و تنها اشتباهشان آن روز همین صحبت کردن و دنبال حرف و شعار واحد گشتن بود... با صحبت آدم احتمال اینکه به حق برسد بیشتر می شود!! داشتند با صحبتها به حق می رسیدند که یکی سریع جمع کرد تا نرسند!) پسر کلاه کج اجازه صحبت می خواهد. می دهند. بلند می شود و می گوید که شعار و خواسته ما هم مثل همین بسیجی هاست! اقتصاد است و گرانی است و اشتغال و... بیایید با آنها صحبت کنیم و ائتلاف تشکیل دهیم!! می بینند حق می گوید، خفه اش می کنند. یکی می گوید حرکت کنیم به سمت صحن دانشگاه تا حرفمان شنیده شود! یکی داد می زند مگر اینجا کجای دانشگاه است. صحن است دیگر! دختر کوتاه قدی (که بی ادب هم هست!) بلند می شود و از فرط اینکه خواسته قابل گفتنی ندارد، می گوید «چرا باید درِ سردر امروز از صبح بسته بوده باشد! چرا دانشگاه درِ سردر را بسته؟ باید برویم در را باز کنیم!!» یکی از پسر ها هم می گوید «تااازه! چند نفر هم ایستاده بودند امروز صبح هنگام ورود خیلی بد نگاه می کردند! من نمی خواهم در دانشگاه موقع ورود بد نگاه کنند» یکی دیگر می گوید «حراست دانشگاه دارد می آید بینمان، مطالباتمان را از او درخواست می کنیم» از بینشان سُر می خورم بیرون و برمیگردم بین خودی ها.

وحید جلیلی آمده! گمانم از لابلای دو ستون سردر از روی نرده کشیده آوردنده اندش داخل. سخنرانی می کند و از به پایان آمدن عمر مارکسیسم و اینجور ایسم ها می گوید.

پایانِ بخش اول (دیگه خسته شدم از بس به مغزم فشار آوردم تا ترتیب وقایع یادم بیان. ادامش رو بعدا می نویسم)

9 دی 96

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

... جلسه تمام می شود. ز.ت. و ع.ص. می روند. من، م.ک و م.ا سه تایی می مانیم و در مورد نشریه و چاپ و هزینه اش و ... صحبت می کنیم. کمی بعد ز.ت زنگ می زند به میم (م.ا) و می گوید که میدان توحید شلوغ شده. تظاهرات است. چون 2 روزِ قبل در مشهد و سایر شهرها تظاهرات ها جنبه اقتصادی هم داشته سریع تصمیم میگیرم یک تعدادی برگه شعاری چاپ کنیم و بین مردم یواشکی پخش کنیم که مردم خطشان را از نامردم جدا کنند. «ز» می گوید که داشته از تظاهرات کنندگان فیلم می گرفته که زده اند زیر دستش و گوشی اش افتاده الان هم دارد می رود خانه شان. نماز هول هولکی مان را می خوانیم و راه میفتیم. میدان توحید خلوت است. وارد ایستگاه توحید می شویم تا در ایستگاه انقلاب یا تئاتر شهر پیاده شویم. بلندگوی ایستگاه اعلام میکند قطار در این دو ایستگاه نخواهد ایستاد و مقصد بعدی فردوسی است. برمیگردیم بیرون و سریع پیاده به سمت میدان انقلاب می رویم. حوالی میدان متوجه میشویم که جریان جمعیت مخالف ما حرکت می کند. اندکی بعد پشتشان یگان ویژه را میبینیم که دارند جمعیت را با آن هیبت خاصشان دور می رانند. شعار و باتوم و خشونتی در کار نیست.

از این ها رد می شویم.

پلیس ضد اغتشاش در همه چهار راه ها ایستاده. فعلا چیز خاصی نیست. جلوی سردر دانشگاه تهران هم پلیس هست. روی سردر شعار «مرگ بر فتنه گر» نوشته اند! تعجب می کنیم! از تئاتر شهر کم کم دود و اشک آور و سطل آشغال مشتعل و تابلو های کنده شده و جداکننده های روی زمین را می بینیم. درست شبیه آنچه در ویدئوهای مربوط به فتنه 88 دیده ایم. کم کم به فردوسی نزدیک می شویم. صدای شعار می آید. مردم تماشاچی وار دور میدان ایستاده اند و نگاه می کنند. آن وسط اتفاقاتی می افتد که نمی توانم درست تشخیص دهم. جایم را عوض می کنم. می روم پشت در ایستگاه مترو. اصلا حواسم نیست که فردوسی تقاطع حافظ است و کمی پایین تر پل کالج است.

بسیجی های موتوری از خیابان رد می شوند و بوق ممتد موتور همه جا را فرا می گیرد و جمعیتِ مخالف شعار «بی شرف، بی شرف» سر می دهد. از سمت دیگر ناگهان جمعیت دیگری می بینم که هجوم می آورند. انگار که یکی براندشان. در گوشه میدان جلوی یک جایی که به نظر یک اداره دولتی می رسد اما یادم می رود نگاه کنم تابلوئش چیست می ایستم. دختری چادری به شدت ترسیده و نگهبان آن اداره از لای نرده بهش یک چیزی می گوید. به نظر می رسد دارد نصیحتش می کند که مثلا چرا توی این شلوغی آمده ای بیرون. زنی میانسال که مثل من از جمعیت جدا شده تا توی ازدحام مجبور به دویدن نشود از من می پرسد که جریان چیست اینجا چه خبر است؟ تقریبا روز اول شلوغی های تهران است. تلویزیون هم هنوز چیزی نشان نداده. طبیعی است هنوز خبردار نشود. (به اشتباه) جواب می دهم، فتنه ای جدید است. مثل 88. (هنوز نمی دانم که این یکی فتنه نیست، شورش است. انحطاط است) می ترسد. مامور های غیرضداغتشاش می آیند و مردم را به داخل ایستگاه مترو هدایت می کنند. من هم میم/کاف و میم.الف را که ازم جدا شده اند پیدا می کنم و میرویم داخل ایستگاه مترو فردوسی. میم الف ازمان جدا می شود تا برود خانه. ما هم سوار مترو می شویم تا برگردیم همان توحید و سپس خوابگاه. داخل ایستگاه متوجه می شویم انقلاب و تئاتر شهر باز شده. سوار می شویم و همان اولین ایستگاه که تئاتر شهر (چهار راه ولیعصر) باشد پیاده می شویم. دوباره خیابان انقلاب... 

در یکی از خیابان های فرعی (شاید شهدای ژاندارمری یا یکی از موازی هایش) باز با هجوم جریان مخالف اغتشاشگران مواجه می شویم. باز مامورین ضداغتشاش می رانندشان. برای آنکه در جریانشان نیفتیم و الکی ندویم، یواشکی کنار می کشیم و پشتمان را میدهیم به کرکره بسته نزدیک ترین مغازه. دختری اغتشاشگر از ترس خودش را می چپاند در اولین مغازه باز. (فروشگاه روپوش پزشکی) ماموران ضداغتشاش سوار بر موتور باتوم نمایی می کنند و جیغ گاز موتور را الکی بالا می برند تا در اغتشاشگران ترس ایجاد کنند.

کمی جلوتر لباس شخصی هایی را می بینیم که شلنگ و لوله‌ی پلاستیکی و چوب نیم سوخته به دست ایستاده اند و از ایستاده مردم جلوگیری می کنند. جوانی (که به نظر نمی رسد اغتشاش گر باشد) با یکی از آنها بحث می کند. یکی داد می زند واینسا، یکی داد میزند (اگر درست شنیده باشم) اسنپ زده ام اینجا!جر و بحث بالا می گیرد و لباس شخصی با چوب می زند روی ساعد جوان. هر دو به شدت عصبی اند.

اندکی بعد، زنی که شوهرش/پسرش همراهش است الکی جیغ میزند سر یک لباس شخصی دیگر. مفهوم نیست چه میگوید. لباس شخصی دست هایش را بالا گرفته و میگوید «بابا کاریت ندارم بیا برو». زن همچنان جیغ میزند و شوهر/پسرش همینطور نگاه میکند. مرد می گوید بیا برو کاریت ندارم و همین چرخه ادامه می یابد و قضیه ختم به خیر می شود.

تصمیم میگریم برویم پایگاه. که حوالی انقلاب است. می رویم. بعد از شام میم  می رود خوابگاه و من هم می مانم آنجا. کمی بعد بچه ها خبر می آورند که احتمالا به خاطر همجواری پایگاه به یکی از ساختمان های اداری قوه قضائیه اغتشاشگران به آنجا حمله کنند و اگر آنجا حمله کنند بی شک از خجالت ما هم در می آیند. پیاده رو را آمده اند سنگ های اندازه نصف آجر چیده اند و فضا را آماده کرده اند. دو تا از بچه ها می روند آنها را جمع می کنند و ما هم هر چی لوله و چوب اینجور چیزها هست جمع میکنیم وسط پایگاه تا آماده درگیری شویم. تعدادمان خیلی کم است. 4-5 نفریم. اگر بیایند حسابی مورد عنایتمان قرار می دهند. دو سه ساعتی می گذرد. خبری نمی شود. بچه های جدیدی می آیند و از کوی دانشگاه تهران خبر می آورند که اوضاع بی ریخت بوده!

سر روی بالش می گذارم... شاید دارم به ح.عین ، دوست صمیمی دوران دبیرستانم که دوستی امان از جانب او به هم خورد فکر میکنم. صبح قبل از جلسه ر.ح. گفته که ح.عین «سبز» شده! راستی فاصله بین حق و باطل تار موی نازک است یا تار موی ضخیم؟


1  اسنپ سرویسی شبیه تاکسی تلفنی است که به جای تماس تلفنی، در نرم افزار مخصوص به خودش در گوشی موقعیت جغرافیایی تان روی گوشی مشخص می کنید و راننده می آید دنبالتان

* برای آنها که نقاط مذکور تهران را نمی شناسند؛ از غرب به شرق:

توحید --> میدان انقلاب --> تئاتر شهر ---> فردوسی

** اگر عمری باقی بماند 10 دی را که خیلی خیلی متفاوت تر است می نویسم.