اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انقلاب» ثبت شده است

خلا نیروی انسانی خوب!

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ق.ظ

از انقلاب شروع کنیم. سال 57 انقلاب می شود و امام روی کار می آید. این از این. شروع میکند کادر سازی و تربیت نیروی انسانی. البته فقط امام نیست. مردم به حد کافی رشد کرده اند که منجر به انقلاب شده. برآیندی از رشد مردم و تاثیر امام و از طرفی هم غربالی به نام انقلاب می شود هزارن نفر نیروی انسانی «متعهد و متخصص» اواخر دهه 50، که قشر آینده ساز و کشور سازش از متولدین دو دهه 30 و 40 تشکیل شده اند. یعنی جوان هایش متولد دهه 30 هستند و نوجوان هایش اوایل دهه 40.

جنگ می شود.

حدود 210 هزار نفر شهید می شوند1 که اگر آمار ها درست باشند حدود 180 هزارنفرشان زیر 30 سالند (آماری که من دیدم خود 30 ساله ها را همه جزو بقیه حساب کرده بود).

در طی سال های انقلاب و جنگ، نخبه ها یا به ترور یا در جنگ شهید می شوند. از آن مقامات بالا بگیر تا مدیران جزء غربال می شوند... یا ایندفه بگوییم گلچین. سیاستمدار، مبارز، چریک، نابغه جنگی، هنری... بهشتی، آیت، چمران، باقری، آوینی و افراد کمتر مشهور و ظاهرا (به چشم ما زمینی ها) عادی که مثلا این عزیزان شناخته شده نیستند؛ همه اینها شهید می شوند. به عبارتی مثلا فرض کنید اگر کشور در آن روزها از هر سنی 10 نفر داشته باشد یکی شهید میشود. شاید یکی هم به اسارت می رود.

اما نکته ای هست! چون در مقامات بالا نخبه ها شناخته شده اند و تاثیرشان زیاد، گلچین شدنشان به صورت حساب شده است. پس، از هر 5 مدیر بالارده خوب شاید 4 تا شهید می شود.

زمان می گذرد. پنج، نُه، هشت...

حال ایران مانده، کلی خرابی، کلی عقب ماندگی ناشی از جنگ و مدیران گلچین شده با شدت زیاد. حواصل انقلاب و امام دیگر نیستند. نه اینکه هر که مانده حاصل امام نیست، تراکم حواصل اما کم است. خبری از بهشتی نیست، مطهری هم نیست... خیلی های دیگر هم نیستند. وقتی این عزیزان و خیلی های دیگر نباشند، مرحومِ فعل، مجبور به ریاست جمهوری می شود. چمران نیست، نمی دانم حسن باقری نیست، آوینی نیست...  و همین روال از وزارت خانه ها ادامه پیدا می کند و تا ادارات کوچک شهرستان ها می رسد.

متولدین سالهای جنگ و بعد از جنگ بزرگ می شوند. این ها تربیت شدگان مربی خوب دیگری هستند و فعلا گلچین نشده اند. متولدین دهه شصت تا اواخر دهه هفتاد الان جوان ها و نوجوان های ایرانند. اینها گلچین نشده اند، تربیت شده دست مربی خوبی هستند، بالطبع مانند نسل های قبل خرده شیشه دار هم بینشان پیدا می شود. چمران ها و بهشتی هایشان فعلا مانده.

اینها که کار ها را دست بگیرند یواش یواش قطعا وضع متفاوت تر خواهد شد. خوبی اش فقط به جوانگرایی نیست... به تربیت گرایی هم هست.

الان در فرودیم... نشا ها که جوانه بزنند، فرازمان خودش را نشان خواهد داد. چنانچه الان در مسائل مربوط به 20-30 ساله ها بهبود را می بینیم... 20-30 ساله ها که بشنود 30-40 ساله، پرواز خواهیم کرد. ان شا الله

1 برای اینکه بفهمید چه قدر زیاد است، وقت بگیرید و در هر ثانیه دو شماره بشمارید... 30 ساعت طول می کشد

سردر یعنی حیثیت. 10 دی 96 (بخش اول)

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۵۲ ب.ظ

10 دی سردر دانشگاه تهران

شبِ 9 دی است، بعد از آن همه فضولی نشسته ایم و داریم با بچه ها صحبت می کنیم و تحلیل می کنیم و مشکلات جهان را حل می کنیم! ماجرای شعار «مرگ بر فتنه گر» را یکی از بچه ها توضیح می دهد. (العهده علی الراوی!) مامورها عده از اغتشاشگران را دنبال کرده اند و آن ها هم رفته اند داخل دانشگاه. طبق قانون هم ماموران اجازه ورود به دانشگاه ندارند. رفته اند آنجا زیر سردر بس نشسته اند و کم کم دانشجوهای انقلابی جمع شده اند و از داخل دانشگاه دایره را بر آنها تنگ کرده اند تا بیرونشان کنند. در آن هیر و ویر روی سردر با اسپری نوشته اند «مرگ بر دیکتاتور» (اگر به لغت باشد که ما بر لزوم لعن و مرگ دیکتاتور ها مقیدتریم. فقط غلط اضافی شان در مقصود است نه لغت.) دایره که بیشتر برایشان تنگ تر می شود یکهو مینشنینند تا کسی نتواند بیرونشان کند. دانشجوهای انقلابی هم گویا یکی یکی کشان کشان از دانشگاه بیرونشان میکنند. (البته مفصل تر از این حرف هاست، آن وسط سنگ و سنگپرانی و درگیری هم می شود اما چون ترتیب وقایع را نمی دانم ترجیح می دهم رد شوم) 

خبر می رسد دانشجوهای بسیجی می خواهند فردا کولاک کنند. قرار شده هر چه تشکل انقلابی‌ است خبر شوند جمع شوند دانشگاه تهران و حماسه کلید بزنند تا «انحطاط 96» را هم 10 دی خفه کنند. پیامک زده اند به فرمانده های بسیج های دانشگاه های تهران تا فردا حدود های 8 جمع شوند دانشگاه تهران. از قرار معلوم فردا در ورود و خروج سخت گیری به عمل خواهد آمد.

10 دی:

صبح بیدار می شویم.

من و سید و آقای حاء. می رویم پایین ترین درب 16 آذر، بخاطر بی حراستیِ حراست در ماجرای 9 دی (البته فقط به خاطر کمبود نیرو)، حراست از دانشگاه را بسیج «هم» عهده دار شده. یکی از ما سه نفر آقای جیم را که از گنده بسیجی های دانشگاه است دم در می شناسد. با هماهنگی او و حراست وارد دانشگاه می شویم.

برنامه این است: تا نماز ظهر جمع شویم و بعد از نماز ظهر در داخل دانشگاه تجمع کنیم. مارکسیست ها و ضد انقلاب های دانشگاه هم دیروز که به جمع از بیرون آمده ی دانشگاه ملحق شده بودند، همان دیروز قرار گذاشته اند 10 صبح / 2 بعد از ظهر همانجا دوباره تجمع کنند! 2 زمان بینشان هماهنگ شده! ماهم قرار است با ساز آنها برقصیم!! اگر زدند می زنیم، نزدند نمی زنیم، رفتند شعار میدهیم و میرویم ماندند می مانیم. اصلا آمدیم آنها را مورد عنایت قرار دهیم. از طرف دیگر هم هدف دیگرمان نشان دادن لشکر برای کلید زدن حماسه های مردمی است. بالاخره دانشجو حداقل 3 روز باید از مردم جلوتر باشد یا نه؟

نماز تمام می شود. از مسجد خارج می شویم و جلوی مسجد تجمع می کنیم، تعداد خیلی است (تخمین بلد نیستم). پسرها جلو تر می روند و دختر ها عقب تر و یکی از بسیجی های دانشگاه شعار های اقتصادی سر می دهد و تکرار می کنیم. می رویم زیر سر در و شعار دهنده مان می گوید که 7-8 دقیقه اینجا شعار می دهیم و می رویم به سمت مزار شهدا.

3-4 دقیقه می گذارد خبر می آورند که مخالف ها آن پشت تجمع کرده اند و منتظرند ما برویم بیایند زیر سردر شوی رسانه ایِ «همه دانشجویان کشور علیه نظامند» راه بیندازند. به همین خاطر همانجا می مانیم. شعار می دهیم، یار دبستانی میخوانیم، نوحه می گویند و سینه می زنیم. «چپ راست فتنه گر علیه کار و کارگر!» (این شعار از شعارهایی است که قافیه تنگ آمده و شاعر...) «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل، فتنه گر و جایگشت های مختلفی از معاندین!»، حتی «پله کردن برجام در جهت ذله کردن مردم!!!» و... پرچم های یا حسین را از در به سمت بیرون به اهتزاز در می آورند، (درِ سردر بسته است!) مردم جمع می شوند و گاهی هم نوا می شوند. آن وسط جیم می شوم و سُر می خورم بین آنوری ها (واقعا نام واحدی نمی توان رویشان گذاشت) که جمع شده اند جلوی دانشکده هنر. ظاهرا تشکلی نیستند. دو سه نفر لیدر دارند. ظاهرا زیاد هم دیگر را نمی شناسند. تنها نقطه اشتراکشان، اپوزوسیونِ ما بودن است! گاهی حتی آن هم نیستند. گنده هایشان مارکسیست هایند. اما بدنه شان هر طیفی دارد. و هر قیافه ای! دخترشان بیشتر از پسرشان است. پسر های مو بلند، گاهی پریشان، گاهی دم اسبی، یکی ریش انگلیسی، یکی هم پیراهن سفید و کت مخمر و و کلاه کج! حلقه زده اند و نشسته اند و صحبت می کنند تا به حرف واحد برسند (و تنها اشتباهشان آن روز همین صحبت کردن و دنبال حرف و شعار واحد گشتن بود... با صحبت آدم احتمال اینکه به حق برسد بیشتر می شود!! داشتند با صحبتها به حق می رسیدند که یکی سریع جمع کرد تا نرسند!) پسر کلاه کج اجازه صحبت می خواهد. می دهند. بلند می شود و می گوید که شعار و خواسته ما هم مثل همین بسیجی هاست! اقتصاد است و گرانی است و اشتغال و... بیایید با آنها صحبت کنیم و ائتلاف تشکیل دهیم!! می بینند حق می گوید، خفه اش می کنند. یکی می گوید حرکت کنیم به سمت صحن دانشگاه تا حرفمان شنیده شود! یکی داد می زند مگر اینجا کجای دانشگاه است. صحن است دیگر! دختر کوتاه قدی (که بی ادب هم هست!) بلند می شود و از فرط اینکه خواسته قابل گفتنی ندارد، می گوید «چرا باید درِ سردر امروز از صبح بسته بوده باشد! چرا دانشگاه درِ سردر را بسته؟ باید برویم در را باز کنیم!!» یکی از پسر ها هم می گوید «تااازه! چند نفر هم ایستاده بودند امروز صبح هنگام ورود خیلی بد نگاه می کردند! من نمی خواهم در دانشگاه موقع ورود بد نگاه کنند» یکی دیگر می گوید «حراست دانشگاه دارد می آید بینمان، مطالباتمان را از او درخواست می کنیم» از بینشان سُر می خورم بیرون و برمیگردم بین خودی ها.

وحید جلیلی آمده! گمانم از لابلای دو ستون سردر از روی نرده کشیده آوردنده اندش داخل. سخنرانی می کند و از به پایان آمدن عمر مارکسیسم و اینجور ایسم ها می گوید.

پایانِ بخش اول (دیگه خسته شدم از بس به مغزم فشار آوردم تا ترتیب وقایع یادم بیان. ادامش رو بعدا می نویسم)