ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

درباره بلاگ
ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان
۲۲ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۳

فقط باید بزرگتر شوم

سه چهار سالم بود که بار به سرم زد که نقاشی بکشم و بفرستم تلویزیون نشان دهند.
یک کاغذ خط دار و یک خودکار و شروع به کشیدن ..... درست حسابی یادم نمی آید ولی فکر کنم یک آدم کشیده بودم. آدم که چه عرض کنم آدم نقاشی ها. اگر آدم های واقعی مثل آدم هایی باشند که بچه ها می کشند خدا به خیر کند عاقبتش را. دو تا دست و دو تا پای خطی به اضافه یک بدن مربع شکل ، یک سر گرد و دو تا چشم کج و دهان و دماغ. آدم دو بعدی ما آماده است. چگونه غذا می خورد؟ چگونه راه برود؟ چگونه بغل کند؟ چگونه عشق بورزد؟ چگونه و چگونه؟ به قول آنهایی که بذر پخته می کارند و هی دعا می کنند که سبز شود: خدا کریم است. درست است خدا کریم است ولی این دلیل کمکاری تو نمی شود. از کجا رسیدیم به کجا؟ می گفتم. یک آدم کج و کوله کشیدم و کاغذ را تا کردم. کلید کردم که الا و بلا باید امروز بفرستین تلویزیون (از اول با نوشتن این کلمه مشکل داشتم) و امروز من باید ببینمش تو تلویزیون. اصرار از من و انکار از خواهر و برادرم.
به قول معلم سهراب سپهری : «حیوان در چمن است باید بچرد» 
با برادرم قرار شد برویم و بفرستیم تلویزیون برای همین دو تایی سوار دوچرخه شدیم و بعد از یکی دو تا خیابان رسیدیم به یک صندوق صدقه و نقاشی را انداختیم داخلش.
برگشتیم که خانه دیدم تلویزیون دارد نقاشی مرا نشان می دهد. ولی وسط یک سخنرانی! اصلا نه شک کردم نه تعجب و نه ناراحت شدم چون به هدفم رسیده بودم. هر روز که بزرگ تر می شدم این ماجرا برای من تعجب بر انگیز تر می شد. تا اینکه بعد از چند سال (شاید حدود ده سال) ماجرا را به خواهرم گفتم بدون اینکه انتظار جواب شنیدن داشته باشم. یک دفعه دیدم خواهرم زد زیر خنده. ماجرا خیلی ساده بود. برادرم یک کاغذ سفید را انداخته بود داخل یک صندوق صدقه و خواهرم نقاشی اصلی را که در خانه بود به صفحه تلویزیون چسبانده بود. همین. 
هم من همان فرد بودم و عوض نشده بودم و هم ماجرا تغییر نکرده بود. ولی اولش سه-چهار سالم بود اصلا نه مشکلی در قضیه می دیدم و نه چیزی غیر عادی. بزرگ تر که شدم تازه مشکل را احساس کردم و تعجب کردم. ولی وقتی باز بزرگتر شدم برای مشکلم راه حل پیدا کردم (پرسیدن) و در آخر مشکلم حل شد. این شد که یک چیز را همیشه آویزه گوشم کردم: وقتی همه چیز عادی است شاید من آنقدر بزرگ نیستم که همه مشکلات را حس کنم؛ وقتی مشکلی دارم این یعنی از قبل بزرگتر هستم که مشکلی را احساس می کنم؛ ولی برای حل مشکلم باید بزرگتر شوم.
۹۲/۰۶/۲۲
محمد رنجبر دیلمقانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">