ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ولی... مَد همیشه باز می‌گردد

درباره بلاگ
ــــــمفتشـــــ ـــــــباشیـــــ

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

آقا چشمتان روز بد نبیند. خویشمان از فرنگ آمده بود به ما کله بزند که قرار شد برویم یک چشم اندازی به اماکن قشنگ و به اصطلاح خودمانی خوشگل بیندازیم تا هم فالی گرفته باشیم و هم تماشایی کرده باشیم.

در اثنای راه که می رفتیم از 1357مان و روح الله مان پرسید و ما هم آنچه را که هست گفتیم. از اماممان گفتیم که تا نداشت. اینکه آدم مومن و متعهد و مدیر و مدبر و در کنار همه این ویژگی های باکلاس ساده زیست هم بود؛ اینجور نبود که مثلا بگوید من رهبرم و باید خانه ام مجلل باشد و بعد از رحلتم حرمم باید کاخ شود که «برای مردم ساخته شده». از 9دی مان از قضا پرسید و نیز از سیدعلی مان که گفتم سیدعلی مان هم کم از روح الله مان ندارد. زیلوی آبی رنگش را هم یاد آور شدم.

مع هذا، گفتم شاید بد نباشد اگر سری بزنیم به کاخ سعدآباد طهران و تفاوت بزرگ طهران و تهران را در تجمل گرایی و ساده زیستی به رخ بکشیم.

رفتیم و کاخ سعد آباد را نشان خویشمان بدهیم که الحمدلله مفید فایده واقع شد و خویشمان به کاخ نشینی آن ملاعین پی برد و از شدت تحول مویه بکرد و خون بگریست.

سپس گفت که چه می شود اگر یک نگاهی هم به حرم مطهر روح الله تان بیندازیم؛ ماهم با هزار تا ذوق و شوق دست خویش را گرفتیم و بردیم حرم اماممان. راستش آنجاها را قشنگ نمی شناختیم. به راننده تاکسی گفتیم که ما را ببرد به جایی که گفتم. بعد از مدتی راننده خنگ گفت رسیدیم. ما هم ها اینور را نگاه و آن ور را بپا ولی خنگ بود که بود دوساعت ما را دور خودمان چرخانده بود و برده بود همانجای اول. شاید هم یکی شبیه آن. خویشمان یک نگاه اُریبی به ما انداخت و به زبان فرنگی گفت: «ور ایز د دیفرنس؟» زبان بسته فکر کنم می گفت که «کو تفاوت؟» ما را می گویی؟ با هزار تا قسم به حضرت عباس که بابا این راننده خنگ است اینجا حرم امام نیست... حرم امام ما ساده بود نه کاخ... ولی کو گوش شنوا؟

 برای اینکه کم نیاوریم زود قضیه را انداختیم گردن یکی. او هم نه گذاشت و نه برداشت که «چرا فامیلی شان یکی است؟» ما هم باز هنگ به عمل آوردیم و بعد از ریستارت آن صفحه آبی رنگ ویندوز آمد و یک پیغام ارور نشانمان داد به این صورت:

Let’s say your father was scholar, what’s the result for you from his school?

خویش زبان بسته مان آمد این را ترجمه کند که در اثنا از شدت تحول مُرد... اما گویی کامپیوترمان یک چیزی توی مایه های فضل پدر و مفضولٌ الیه و حاصلش گفته بود. ما که نفهمیدیم منظورشان چیست؟ ان شاء الله خدا همه ما را آدم کند.

۹۴/۰۴/۰۳
محمد رنجبر دیلمقانی

نظرات  (۱)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">