اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

تولدم بود

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۲ ق.ظ

دیروز تولدم بود... از وقتی که فهمیدم تولدم با سالروز تشییع عموی شهیدم یکی است... از تولدم لذت نمی برم.

دیروز تولدم بود... امروز جمعه هست... ای کاش یکی... یکی که دوستش دارم. توی همین جمعه، می آمد و خودش تولدم را تبریک می گفت. دیروز تودم بود و امروز روز نیکوکاری... کاش او می آمد و من می افتادم به پایش و می گفتم... می شود به رویم نیاورید آقا... الان که آمده اید فعلا قیام را بیخیال... می خواهیم به جبران چهارده قرن یک دل سیر نگاهتان کنیم... برایمان حرف بزنید کمی... گوشهایمان پر شده اند از شایعاتی که تویشان شما پیدا نمی شوید.

بیماری مهلکی است این

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۵۳ ق.ظ
یو اسوفیلیا

...

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۱۹ ب.ظ
بیاد روزهایی که قایم موشک بازی می کردیم و می گفتیم وقت عصر میچسبد.
یکی دو ساعت بازی می کردیم و بعد شب می شد.
یادش بخیر.
بیاد آن دوستانی که می رفتند قایم می شدند و ها می گفتیم که بابا بازی تمام شد بیا بیرون شب شد. اصلا تو سک سک فقط بیا... باشد تو بردی اما شب شد! بیا بیرون... نمی آمدند...
آه که دیری است ... شب شده... دوستمان نمی دانم در پس کدامین دیوار قایم است...

پستچی

سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ

نمی دانم چرا همیشه به پستچی ها ارادت و احترام خاصی قائل بوده ام. همین آخرین بار که صحیفه سجادیه با ترجمه جواد فاضل را اینترنتی از پاتوق کتاب خریدم کلی انتظار کشیدم تا پس از یک هفته در خانه مان را یک پستچی بکوبد. و کوبید... همان روز آخر که ترکینگ کرده بودم عهد کردم اگر صدای زنگمان آن روز پیرو صدای موتورسیکلت به گوشم برسد یک پرتقال خیلی بزرگ به پستچی هدیه می کنم... و کردم... جایتان خالی که چقدر هر دویمان از آن کتاب و پرتقال خوشحال شدیم.

برای آن ترجمه دو شهر را زیر و رو کردم پیدا نشد...

خوشحال کردن کسانی که انتظارش را ندارند حس خوب عجیبی به آدم می دهد... امتحان کنید! همین فردا صبح به رفتگر محله تان یک سیب بدهید، یا به سوپری یک تکه نان داغ! اصلا اینها نشد، نام یکی از زحمتکشان محلتان را بپرسید و از این پس او را به نام صدا بزنید و خسته نباشید بگویید!


پ.ن.  چه پیشنهاد های خوبی! فردا صبح امتحان می کنم!

پارسال

سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۴۴ ب.ظ
پارسال از یک با سوادی پرسیدم چرا خدا قوم نوح و موسی را عذاب کرد اما ما را نه؟
گفت: به برکت حضور مهدی عج
امروز که از دو رو برم و شرایط کنونی آسی شده بودم، پاسخی دیگر به ذهنم رسید: ظهور موعود را از ما دریغ کرده، عذاب از این بزرگتر؟