اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

اسفندگی آموز اگر طالب عشقی...

اسفنـــدگی

ابری که باشد،
گویی که نه یخ ها خیال آب شدن دارند،
نه هوا خیال گرم شدن،
انگار نه انگار
که آفتابی هم هست.

شب که برسد،
بی آفتابی می زند پس کله آدم،
تاریکی، ندیدن و اشباح غوغا می کنند،

تازه می‌دانی هوای ابری صد شرف دارد به شب،
و تازه می‌فهمی که هوای ابری هم آفتاب دارد.

سپیده که بزند.
نه یخ می ماند،
نه شب،
و نه اشباح.
انگار نه انگار...
که همین دیروز
آفتاب در پشت ابر بوده

نویسندگان

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

D:

۱ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۱
محمد رنجبر دیلمقانی

همه اش از یک نگاه شروع می شود. شاید هم یک صدا. نمی دانم. شروعش از وسط است. یکهو می بینی وسط خواستگاری هستی و همه اولش دارند گل های قالی را می شمارند. برای شکستن یخ مجلس سنگین خواستگاری می گویی «به گمان آقا داماد تابحال این قدر به گل های فرش دقت نکرده بودند» و یکهو مجلس میرود هوا... این شروع کار است، هر چند که از وسط آغاز شده باشد. یکهو می بینی در حال چانه زدن برای مهریه هستی و ...

قرار عقد می گذارند و بله برون می کنند و شیرینی می خورند و چه می‌دانم،  کلی از این مراسمات مشابهی که همگی منتج می شوند به دامبلی دمبو زن‌ها و اینورآنور دویدن مردها. صندلی میبری، میز می آوری شاید ریسه می کشی شاید ریسه نمی کشی و ریسه می روی و میوه می شویی و عاقد می آوری تالار رزرو می کنی و داماد تحقیق و پرس و جو می کنی ... شاید کمی پس و پیش اما شبیه...

روز خوشخشوان فرا می رسد و مثل همه عروسی ها خوشحالی که می روی عروسی و اینبار خود صاحب عروسی هستی، برادر عروس هستی و خوشحالی که اینبار از آنهایی هستی که خوش آمد می گویند  و اینور آنور می دوند. همیشه عادت کرده ای که بروی عروسی چهار تا کف بزنی برگردی و فوق فوقش دو نفر آویزانت شوند که بیا قر بده و تو هم نر بودنت راو مثلا قر دادن بلد نبودنت را یادشان بیاندازی و تو آویزان تر دو دستی بچسبی صندلی ات که آقا گم شو... شاید این آخرین جمله‌ات برای تمام شدن قائله باشد و بعد عروسی تمام شود و همه چیز مثل روز اول. همیشه عروسی ها را اینجوری تجربه کرده ای اما....

اینبار فرق دارد. همه جایش بهتر است. اینکه مجبور نیستی قر بدهی چون خودت مثلا قرار است که قر-خوان باشی که آن را هم نیستی. همه راحتند. حتی آنهایی که به بهانه ای بندند بیایند وسط قر بدهند هم دلشان قنج می رود اما تو کسی را به قر نخواهی خواند. اما یکجای این عروسی که همه‌جایش خوب است بد است... فردایش ... صبح که از خواب بیدار می شوی... خواهرت در خانه نیست. و این یعنی طعم گس ازدواج برای برادر یک عروس عزیز تر از جان.

پ ن: فردا عقد خواهرم است و من از این به بعد باید خواهرم را توی تلفن بشنوم... و شاید هفته ای دو بار ببینمش و دو تا فحشِ از روی دوست داشتن نثارش کنم.

پ ن ۲: فحش های از روی دوست داشتن را دوست دارم. فحش هایی که معنای بدی ندارند اما ساختار بد چرا... طرف نمی داند الان فحش دادی یا نه. خرپا، خرپشته، خرک، خرمن، گاوآهن، گاوصندوق، اسب بخار و... از این جمله اند 

۷ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۶
محمد رنجبر دیلمقانی

عشق چیست؟

نمی دانم عشق چیست... اما می دانم که الزاما در بقا به معشوق نیازی ندارد. چاقو را از پایتان خارج کنید! دردش که قطع نمی شود. 

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۸
محمد رنجبر دیلمقانی

زنده باد خر. این شاید عنوان فستیوال بعدی ای باشد که قرار است ماه بعد در شهر ما برگزار گردد. باید که باشد. مگر حیوان به این نجیبی چه کم از قوچ های شاخ بلند ناموزون نا متوازن نتراشیده نخراشیده شهر دارد که نتواند یک جشنواره خشک و خالی به خود اختصاص دهد. لطف حمل و نقل اسباب و اثاثیه را که نمی کشد، می کشد. زحمت نمی کشد که می کشد. صدایش بد است که خب برای بار اول بد نیست. زورش کم است که نیست. مگر زمانی زحمت ترانزیت نمک دریاچه ارومیه را همین خر نازنین نمی کشید؟ مگر نه این است که چه مین هایی در دفاع مقدس توسط خر ها منفجر شدند و رزمندگانمان توانستند از‌مسیر مین گذاری شده عبور کنند. خر این حیوان خدادادی مظلوم، که حتی مردم از به زبان راندن واژه اش هم امتناع می کنند، و او را در مجامع رسمی الاغ می نامند،  

چند روز پیش که خبر جشنواره قوچ برتر به چشمم خورد، از این جهان به جهان دگر شدم و بعد از فوران ناراحتی به خدا پناه بردم و برای این خر مظلوم که با همه خدماتش به انسان ها باز نادیده گرفته می شود، صدها لیتر اشک ریختم. چقدر این انسان ها باید بی انصاف باشند که خر، حیوان به این خوبی را از یاد ببرند. خر مگر چه کم از لاله قرمز دارد؟ حالا باشد لاله قرمز یک چیزی، چه کم از قوچ دارد؟ نمی گوییم قوچ‌حیوان بدی است. اما خر که جای خود دارد.

سرتان را درد نیاورم از مسئولین نجیب شهرمان عاجزانه استدعا دارم که در صدد رد مظالم این حیوان در آیند وگرنه در سرای دگر این مهم خفت آنها را خواهد چسبید. هر چند ... آسوده منم که قوچ و خر و ندارم.

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۹
محمد رنجبر دیلمقانی


مرغ دیگری به جم پیوست. این، موضوع آخرین قسمتِ پخش شده‌ی فیلم ادامه دار فرار مرغ‌های سینما و تلویزیون جمهوری اسلامی ایران است. شاید یکی دوساله بشود که این سریال در حال پخش در فضای وب است. بازیگران نامطرح ایران همانهایی که وقتی می‌گویی فلانی به شبکه جم پیوست، فوری ازت می پرسند: «اون دیگه کیه؟» تازه مجبوری بگویی که مثلا همان غنچه که سرش کاموای قرمز گذاشته بود. یا مثلا برادر مهدی پاک دل در سریال ستایش، یا مثلا بگویی که بازیگر در مسیر زاینده رود. بعضی از این نشانی ها را هم فقط حفظ کرده ای خودت هم اصلا یادت نیست.

بازیگرانی که قبل از اینکه چارقدشان را بردارند، ستاره‌ی توی آسمان که سهل است، توی ویکی پدیایی که کم مانده برای سگ اوباما هم صفحه باز کند هم یک صفحه خشک و خالی ندارند. داشته باشند هم دو خط نوشته متولد فلان روز سال و دیگر هیچ. انگار که جز تاریخ تولد رزومه شان جز چندتا نقش «شهروند یک، شهروند دو یا گروگان یک، گروگان دو و یا مردی که پشت در دستشویی سرفه کرد» اثری از نقش دیگری نباشد. طوری که دوساعت گوگل‌شان کنی و زل بزنی توی عکس‌هایشان ولی یادت نیاید که تابحال توی تلویزیون دیده‌ای شان.

اما نکات مشترکی که این بازیگران دارند، جالب و البته قابل تامل است. اینکه اکثرشان زن هستند،اینکه «قبل» از پیوستن به جم روسری بر می دارند و زلف می نمایانند، اینکه همه شان کمی فراتر از سیاهه لشکرند.

ناگفته معلوم است که این بازیگران بی‌کار تطمیع شده‌ی مشروط‌الورود معلوم‌الحال چارقد بردار، از فرط بی‌کاری و ندرخشیدن می‌خواهند به زور فرار و جوین شدن به جم و زلف نمایی و عشوه گری هم که شده با اصطلاح امروزی توی چشم مردم دو تا لایک بیشتر بخورند و در یک کلام گوگل هم ببیندشان. نارسانه آنور آبی جم مربوط به از کشور از کودتا برگشته‌ی (پول بده-لخت‌شم) هم که بدش نمی آید دو تا هم او لایک بخورد که بازیگران خارجی (نسبت به آن‌ها) بیاورد توی فیلم هایش بازی دهد و برای استکبار هم دمی تکان دهد که بععععله تیر خلاص را هم من زدم، روسری از سر ایرانی برداشتم، حداقل حالا که انگلیس از صندلی اتحادیه پا شد کمک کن تو رو خدا من بشینم جایش....

و در مورد رامسین کبریتی (به خدا اسمش را زمانی یادگرفتم که چارقد شرفش را برداشت! برادر طاهر در ستایش)... داشتم فحش می دادم به کارگردان برنامه ستاره بیست که چرا این بی کفایت نامطرح را کردن داور که یکهو دیدم گفتند... اینبار نیز خروسی به جم پرید... شاید برای اینکه ایزب گربه پاک کنند راهش داده آنجا و شاید نیز آنها هم می دانسته اند که این آقا چندان هم مرد نیست.

و اما بعد... خودشان را بکشند... نابازیگر بدزدند که بگویند ما هم آره... یک مرضیه هاشمی با پای خودش بیاید ایران، مسلمان شود، چادری شود، نقشه همه شان نقش بر آب است.

و هر نفر از ما بیست نفر از کافران را حریف است...

۱ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۱
محمد رنجبر دیلمقانی